|
.:: بهار ... بهار...بهار ! ::. بهار که بیاید ...! یادت آمد!؟ بهار که بیاید انگار ... به خاطر بیاور نزدیک تر از همیشه ام و انگار دور از ... همان دو خط موازی ... دور از آسمانم و باران می بارد ... بهار هم می آید و هر چه غیر از آن دیگر ... رهایی یافته است رهایش کردم . رهایشان کردم ... و باز بر خواهند گشت ... بهار هم آمد ... بهار باز گشت و من رهایش کرده بودم بهار می آید ! بهار را باور کن ... سرما دردی نیست ! ( زینب ) |
در دل من چیزی است مثل یک بیشه ی نور, مثل خواب دم صبح , و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت , بروم تا سر کوه , دورها آوایی است که مرا می خواند ! ×××روح من در جهت تازه ی اشیا جاریست, روح من کم سال است , روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد , روح من بیکار است : قطره های باران را , درز آجرها را, می شمارد ... روح من گاهی, مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد ..... و چه درونم تنهاست !! .:: خاطرات مرده ::.
.:: خاطرات خاموش::.
|
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نیست