تبليغاتX
اتاق خالی

یاد  من  باشد  تنها  هستم  ماه  بالای  سر  تنهایی  است

.:: بودن یا نبودن !؟ ... هستم ! ::.


این کلمات رو به سختی می نویسم :
 
دستام لمس شدن
دلم می خواست نبودم با اینکه نمی دونم نبودن چیه و چقدر با این بودن من فرق می کنه
دلم می خواد از گستره ی هستی محو بشم طوری که اصلا هستی نداشته ام
این احساس وقتی سراغ من میاد که دنیا دور سرم می چرخه . چشام جایی رو نمی بینه و نفس کشیدن هم فراتر از حد تحمل و توان منه
به این نتیجه ی غیر عقلانی می رسم که اکسیژن هوا داره تموم میشه و این تنها دلیلی نیست که دستای من یخ می زنه
چرا که سرما معنایی نداره
وقتی همه جا رو سبز ببینی بازم انگار سیاهی هست
وقتی از نفس کشیدن اجباریت لذت ببری با اینکه خیلی سخت و دردناک باشه
این زمانیه که نشستن و تماشا کردن معنایی نداره
اما انگار باز هم یه سایه ی تاریک روی من افتاده و منو از ادامه دادن منع می کنه
وقتی که من بهش فکر می کنم و جوابی پیدا نمی کنم زمانیه که تو این نقطه ای که روش ایستادم گم میشم
و این همون احساس جنون آمیز نبودنه
اما هنوزم هستم و این شک بر انگیز تر از همون سوالیه که همیشه ذهن منو درگیر می کنه
!
پی نوشت :
هنوز به طور قطع لزوما روانی نشدم
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 فروردین1388 توسط زینب |

کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نیست