|
.:: ... ::.
پرنده ی بی چشمداشت اوج بود و بی پناهی چشمان ما رد بالش را گرفت و رفت به سمت تماشا. همه کبوترانه ها آسمان ما بود و ما در رهایی آبی ظهر از سپیدی آزاد کبوتر سرریزبودیم *** سر صبح این هوای مه آلود فرق خیابان شلوغ و جنگل ارام را به هم زده است. گمشدگی ، راه نیست اما آنکه از سیاهی پشت سر به آزادی گریخت، رهایی اش روشنی ست و روشنی پیشاپیش طریقت است. *** ( سهیل محمودی) پ.ن : این حداقل کاریه که می تونم بکنم! |
در دل من چیزی است مثل یک بیشه ی نور, مثل خواب دم صبح , و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت , بروم تا سر کوه , دورها آوایی است که مرا می خواند ! ×××روح من در جهت تازه ی اشیا جاریست, روح من کم سال است , روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد , روح من بیکار است : قطره های باران را , درز آجرها را, می شمارد ... روح من گاهی, مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد ..... و چه درونم تنهاست !! .:: خاطرات مرده ::.
.:: خاطرات خاموش::.
|
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نیست