تبليغاتX
اتاق خالی

یاد  من  باشد  تنها  هستم  ماه  بالای  سر  تنهایی  است

.:: خود خودم ... فقط من ... من ! ::.


افق نامحدود است و من انگار محدود

تیرگی هست و انگار آسمان آبی است

شب است و انگار ، انگار هیچ ؛ سرد است !

چشمانم خیس است و انگار حس خالی است

روح تنها

دل غمگین

و باز انگار امید هست !

چه پوچ است بی غم زیستن و انگار زیستن هم خالی است !

نمی دانم چرا دل را راضی نمی شود به بودن با هیچ ، هیچ زیستن !

 

وقتی که از رفتن می ترسی به بودن قانع می شوی

و این حس با توست که هر دو انگار یا هم دست یاری بسته اند!

و انگار این خواهش های دنیایی و شاید فراماورایی همه همان محدودیت های زیستن هستند

خالی زیستن!

 

چه سرد می شوند دست ها در تمنای آن حسی که تو آنرا عشق می خوانی

و این انگار خالی تر از بودن ، زیستن و خواستن است !

 

لبخندها را باور کن

دروغ ها را شیرین مزه کن

اشک هایت را بشوی

تاریکی را بر هم زن

و این ها همان تصورات مثبت و شاید فضای منفی انتزاعی بودن و..

شاید نگاهی دیگر به زیستن باشند!

 

محدودیت دید من همان افقی است که به آسمان آبی منتهی می شود

و همان شب سردی است که چشمانم را نمناک می کند،

دل را غمگین و ترس را در من زنده می گرداند!

و من درپایان که دیگر شب رفته ... راضی می شوم ...با اجبار

برای ماندن،زیستن ؛ خالی بودن !

                                                                                   

نویسنده:   خود خود ....  خودم !

+ نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387 توسط زینب |

کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نیست