|
.:: خود خودم ... فقط من ... من ! ::.
افق نامحدود است و من انگار محدود تیرگی هست و انگار آسمان آبی است شب است و انگار ، انگار هیچ ؛ سرد است ! چشمانم خیس است و انگار حس خالی است روح تنها دل غمگین و باز انگار امید هست ! چه پوچ است بی غم زیستن و انگار زیستن هم خالی است ! نمی دانم چرا دل را راضی نمی شود به بودن با هیچ ، هیچ زیستن ! وقتی که از رفتن می ترسی به بودن قانع می شوی و این حس با توست که هر دو انگار یا هم دست یاری بسته اند! و انگار این خواهش های دنیایی و شاید فراماورایی همه همان محدودیت های زیستن هستند خالی زیستن! چه سرد می شوند دست ها در تمنای آن حسی که تو آنرا عشق می خوانی و این انگار خالی تر از بودن ، زیستن و خواستن است ! لبخندها را باور کن دروغ ها را شیرین مزه کن اشک هایت را بشوی تاریکی را بر هم زن و این ها همان تصورات مثبت و شاید فضای منفی انتزاعی بودن و.. شاید نگاهی دیگر به زیستن باشند! محدودیت دید من همان افقی است که به آسمان آبی منتهی می شود و همان شب سردی است که چشمانم را نمناک می کند، دل را غمگین و ترس را در من زنده می گرداند! و من درپایان که دیگر شب رفته ... راضی می شوم ...با اجبار برای ماندن،زیستن ؛ خالی بودن ! نویسنده: خود خود .... خودم ! |
در دل من چیزی است مثل یک بیشه ی نور, مثل خواب دم صبح , و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت , بروم تا سر کوه , دورها آوایی است که مرا می خواند ! ×××روح من در جهت تازه ی اشیا جاریست, روح من کم سال است , روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد , روح من بیکار است : قطره های باران را , درز آجرها را, می شمارد ... روح من گاهی, مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد ..... و چه درونم تنهاست !! .:: خاطرات مرده ::.
.:: خاطرات خاموش::.
|
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نیست