تبليغاتX
اتاق خالی

یاد  من  باشد  تنها  هستم  ماه  بالای  سر  تنهایی  است

.:: تقدیر این چنین نوشت ! ::.


بهار را به یاد داری ؟ گفته بودم آخرین فرصت من است !

فرصت تمام شد. عمر گذشت ..

دوست ندارم بگویم پاییز فرصتی دوباره است

من انگار باور کرده بودم روحم را آزاد خواهم گردانید

باور نمی کنم که قفس را تنگ تر ساخته ام!

باور نمی کنم که دست سرنوشت بر روی شانه ی من است!

" هی رفیق ! باد به من گفته بود که تو در چنگ منی ! "

تقدیر این چنین نوشت !

تقدیر من سرد و ساده است !

و دوست هم انگار ! رفیق نیمه راه من ! لبخند می زند !

تقدیر این چنین نوشت !

و این بهترین حالت من است!

نمی خواهم نمازهایم را دوباره با اشک تلخ چشمان بی فروغ غم خیس تر کنم !

و من دیگر نمی خوانم تو را !

نمازهای من دو رکعت بیشتر نبوده است !

و مسجد دیگر ... جای دیگری است ! جای من نبوده است !

کفر من هم انگار چیز دیگری است !

شکر هم نمی کنم !

و من این بار احیا نمی کنم !

بار قبل را خوب در خاطرم بر جای گذاشته ام...

دست هایم لرزان ،چشم هایم گریان

قرآن هم انگار در دست سرد من ... بوده است !؟

این بار چیز دیگری است !

قفس را تنگ تر ساخته ام!

و این بار عشق در واژه های من بی معنی تر و بی خودتر و پوچ تر برجای مانده است !

رفیق نیمه راه من شکر می کند...

و من انگار کافر برجای مانده ام !

تقدیر این چنین نوشت !

لبخند تلخ سرنوشت زهر تو را در کام خود نشانده است !

 

باور کنم تنها بر جای مانده ام ؟!

تنها تویی !

تنها تو بوده ای !

تنها بمان!

با من بمان ، من کافر مانده ام !

شکرت نمی کنم و باز با ادعا ...

نه ! تو را نمی خوانم ! ...

با من بمان ..

 

حق من است !

 

حق هم تویی !

 

نوشته شده در 29 شهریور 87 ساعت 20

پ.ن : تقدیر این چنین نوشت ! لعنت به بودن و ماندن ... بر جای مانده ام !

 

 

+ نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387 توسط زینب |

.:: آن روز ::.


آه ... می گویند چون بگذرد روزی

بگذرد هر چیز با آن روز

باز می گویند خوابی هست کار زندگانی

زان نباید یاد کردن

خاطر خود را بی سبب ناشاد کردن

 

برخلاف یاوه ی مردم

پیش چشم من ولیکن نگذرد چیزی بدون سوز

می کشم تصویر آن

یاد من می آید از آن روز !

+ نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387 توسط زینب |

کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نیست