|
.:: ... ::. بالاخره ۱۴ تیر شد چه جشن تولد بزرگی و من دیگر هرگز به مدرسه نخواهم رفت چه زود دیر شد ... حالا ۱۸ ساله ام ... تولد ی دوباره حالا به عرصه ی جدید زندگی قدم می گذارم ...
بی درد بودن هم خود دردی است درد عشق درد بی درمان بی دردی است درد من درد دردمندان بی درد بی درمان است درد من عشق است نه نیست درد من درد تو است ای دوست دردت را به من بسپار من با تمام درد خود درد تو را درمانم ای یار ای دوست آه ای درد با توام ای دوست درد تو چیست ای درد ؟! بی درمان است یا درمان درد تو در دستان دردمند عشق است ؟ تو چرا دوست می داری عشق را تا بیفزاید بر درد تو ؟! درد بی درمانی است . رهایش کن دست هایت را به من بسپار دست من بی درد و بی در و درمان بی در و پیکر ! دروغی بیش نیست ! دست های من پر درد است ! درد بی درمانی است اما عشق نیست ! شاید این اندوه بر جان خفته ام چیز دیگری باشد شاید این درد من روزی بی روزی دردمند گرفتاری باشد ! شاید این اندوه برجان افتاده ام در نگاه کودکی تنها گرسنه . خسته و دردمندی باشد که نمی داند چرا تمام دردهای عالم انگار در دل او ... سنگین و بی شرم انگار مادرش را از دست داده باشد شاید خانه اش . خانه اش دیگر مکانی خفته و نابود بیشتر نه کمتر شاید هرگز نه نباشد خانه اش ویران ! من نمی خواهم بگویم خانه اش ویران . سرزمینش را انگار درد بی درمان دیگری پر کرده باشد ! آه ... فهمیدم . این همان درد بی درمان است این همان عشق است ! آری عشق هم نابود می شود . گاهی ! اما من با همین دست های پردردم با همین دستهای سرد می نویسم تا بگویم : درد بی دردی همان عشق است ! بی درد بودن هم خود دردی است ! من بی دردم انگار ! آری درد من هیچ است ! درد من در برابر درد تو ای دوست . ای مهربان . هیچ است ! اما درد من نیز بی درمان و بی درد است ! درد من درد بی دردی و عشق و اندوه نفرت بارپر عشقی است که با دست های پر دردش می نویسد : آه من بی دردم ! اما ... حس می کنم تمام دردهای عالم در دل پر درد من !
بی درد بودن هم خود دردی است !
پی نوشت 1 : من عاشق شدم . راستشو بگو کور شدم ؟! بازم می تونم ویولون بزنم ؟! این یه موقعیت حساسه !
پی نوشت 2 : زندگی چیزی بیشتر از یه استیکه ! .:: همان حکایت همیشگی ::.
روح ! این همان قصه ی تکراری من و تو . با توام ای دوست تمام نوشته های من از روح من غمناک ترند به یاد داری آن روز را که گفته بودی روح من هیچ است ؟! من اما امروز می گویم هیچ هم نبوده است ! روح من پروازنکرد. زندانی توست ! زندان غرور راز تلخی که بر صورتت سایه انداخته بود و انگار تمام وجود من پر از سوال بوده است روح من بازیچه ی تهجر تلخ غرور روح من ... همان داستان بگو مگو کردن من بر سر پرواز - کلمات در دریای عقده های روحم واژگون شدند - و من انگار عادت کرده بودم که احساس کنم روح من با تمام روح های عالم فرقی بزرگ دارد روح من همان پناهگاه گریه های بی صدای کودکی است که با ترانه های سهراب ـآرام می گرفت من آن روزها روحم را با شعر وسعت می دادم : " دست هر کودک ده ساله ی شهر شاخه ی معرفتی ست " و من ده سالگی ام را با معرفت و اشک پیوند داده بودم سال هاست که فراموش کرده ام که من همان روح آرام گرفته با شعرهای بی وزن و بی قافیه و انگار سپید حاشیه ی سقف دیوارم ! به سقف می نگریستم و این اشک بود که آرامم می کرد ... و روح من - همان حکایت همیشگی - خفته بود و خواب پرواز را می دید چه تجربه ی شیرینی بود آن روز که برای اولین بار روح هایمان با هم به گردش رفتند آن روزها روح من انگار کمی بی خیال بود ! اما هرچه به آینده ی مه گرفته ام نزدیک تر می شوم روحم بی قرارتر می شود و در دستان سرد نوعی جنون مدفون عقده های مدفون شده ی تلخی که روحم را به بازی - شاید بازی سرنوشت - گرفته اند ..... من همیشه خواب پرواز را دیده ام هیچ گاه به پرواز نمی اندیشیدم اما امروز روح من بی قرار و بی تاب است . دلش پرواز می خواهد آخر پرواز هم شد آرزو ؟ حالا که علم همه چیز را ساخته است پرواز آرزویی بس پوچ است این عقیده ی همان دیروزی هاست ! زمانه عوض شده . روح من تشنه تر از این حرف هاست روح من پرواز می خواهد ... بگو ببینم هنوز هم بر این باوری که روح من هیچ است ؟ شاید کمی ضعیف باشد . پر و بالش را بسته اند ... روح من هر چه باشد تنهاست و انگار فقط می خواهد به آرزویش برسد همان قصه ی همیشگی نمی خواهم دوباره بگو مگو کنم اما دست من که نیست روح من بی تاب است ! چه خوش گفت شاعر پناه اشک های کودکانه ام : " چه درونم تنهاست " پی نوشت1 : می دانی چیست ؟ می خواهم درست پیمان باشم. رفیق شفیق . باور می کنی ؟ منم کسیم اگر چه دل شکسته ام می خوام دوباره پیمانم را در باد فریاد کنم : من رفیق شفیقم حالا که گذشته ها گذشته . بهار ما گذشته ... می رم به سوی سرنوشت خویش ! پی نوشت 2 : قرار بود روز تولدم بیام اما باید یه سری چبزارو قبلش می گفتم . شگفتانه شدین !؟ من شکسته خورده نیستم ! چون تلاش خودمو کرده بودم بقیه ش دست خداست . چیزهای باارزش تری از کنکور هم وجود داره . می خوام باور کنم که : خدا عادل است ! همین . عرضی نیست |
در دل من چیزی است مثل یک بیشه ی نور, مثل خواب دم صبح , و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت , بروم تا سر کوه , دورها آوایی است که مرا می خواند ! ×××روح من در جهت تازه ی اشیا جاریست, روح من کم سال است , روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد , روح من بیکار است : قطره های باران را , درز آجرها را, می شمارد ... روح من گاهی, مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد ..... و چه درونم تنهاست !! .:: خاطرات مرده ::.
.:: خاطرات خاموش::.
|
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نیست