تبليغاتX
اتاق خالی

یاد  من  باشد  تنها  هستم  ماه  بالای  سر  تنهایی  است

.:: این جوری بنویسم خوبه ؟ ::.


"معصیت نکن ! معصیت نکن !"

حرفی بود که خواهرم زد

با اینکه سه سال از من کوچیکتره و خیلی چیزارو نمی فهمه اما این یکی رو فهمید !

از همون روز اول که دیدمش ... خب ... نمی گم علاقه یا ازین جور مزخرفات اما دفعه ی اول تو چشاش خیره شدم ... اونم همین طور ... اما از تعجب ... شاید من از چیز دیگه ...

منو یاد یکی انداخت .... نمی شه گفت شبیه هم هستن اما ...

روزای بدی نبود ، هنوزپام به خونه نرسیده می رفتم باهش حرف می زدم ، گاهی ساعت ها به طول می انجامید ، خوب بود ... بحث ها و نظرات یک انسان متفاوت و جدید رو شنیدن ، چیزی که ازش سیر نمی شم ... مثل خواهر و برادر بودیم البته برادری که ندارم !... اما همیشه دچار سوء تفاهم می شد به خاطر شوخی های من ... من دست خودم نبود ، از این کار لذت می بردم ، انگار واسه ی همین ساخته شده بود که من سر به سرش بذارم ... اما سوء تفاهم اون و توهینش به ... من نه حالا ... همه چیزو تموم کرد !

برای همین تا دیدمش خشکم زد . منو یاد روزهایی می انداخت که گذشته بود نمی گم بد یا خوب اما منم مثل همه ی آدمای دیگه از یادآوری خاطراتم ( خاطرات جوونیم ! ) لذت - لذت که نه - اما دیگه ...

برای همین اون محل رو ترک کردم تا زیادی تو چشاش زل نزنم عینهو جغد !

هر بار اسمشو میارم خواهرم اون ور دنیا هم که باشه میگه معصیت نکن ! اما اگه اسم یه بازیگر - مثلا نیکلاس کیج ( عزیزم ) - یا اسم یه خواننده - مثلا کامران و هومن ( اینا که دو نفرن نه یکی ) - رو بیارم معصیت حساب نمیشه اما نیاید با ناموس مردم شوخی کرد - اونم از نوع مجردش !

منو چه به این حرفا ، چیزی وجود نداره جز یه مقدار نوشته های جنون آمیز ( من سر به زیرم ، از مامانم بپرسین )

معصیت نمی کنم

قول قول !

+ نوشته شده در یکشنبه 28 مرداد1386 توسط زینب |

.:: گناه بودن و ندیدن و ... بخند ! ::.


I asked him about

...

what's my sin ?

Said nothing

JuSt BeiNg AliVe

!

ه- می دونی چیه ؟

من-هان ؟

ه- بهت حسودیم میشه

من - چی ؟! به من ؟!

ه - آره ...

من - وااا چرا ؟!

ه - چون تو هنوز از دستش ندادی . من از دستش دادم و دارم فراموشش می کنم !

من - نگران نباش منم دارم از دستش می دم ...

تعجب کردم چون ه همیشه از من بهتر بود شاید نه تو همه ی زمینه ها اما می دونستم تو این مورد از من برتره و برام عجیب تر این که بهش گفتم که دارم از دستش می دم ، شاید خوشحال شد ....خیال کردم چشماش برق زد ... اما من سعی کردم دلداریش بدم شاید چون همرو به نوبه ای مثل دوست می دونم و از رقابت هم هیچی سرم نمیشه ... و این اسف باره !

و حالا که الان دارم این متنو می نویسم دقیقا 2 ساعت و 7 دقیقه است که از دستش دادم.

همیشه تهدید می شدم به از دست دادنش اما حالا فرد تهدیدکننده در کمال تعجب ازم می خواد که از دستش ندم ! همون کسی که 4 سال پیش خودشو می کشت که من بهش برسم اما من متنفر بودم چون هنوز بهش علاقه مند نشده بودم و حالا که دارم تنها امیدمو از دست می دم دلم گرفته . نمی خوام فراموشش کنم و نمی خوام دوستانی رو که با این واسطه در طول 4سال با من رو راست و در بهترین لحظات عمرم در کنارم بودن رواز دست بدم !

تنها چیزی که برام لذت بخش ، امیدوارکننده و شاید مایه ی غرور بود ... به همین راحتی از دست دادم به خاطر یک کلمه " کنکور " غولی که من تقریبا 1 سال دیگه باهاش مواجه میشم ... غولی که شاید خیلی ها به خاطرش چه چیزهایی رو از دست ندادن چیزهایی که مطمئنا فراتر و ارزشمند تر از یک رشته تو یه دانشگاهه قبل از اینکه به مواجه شدن با اون خو بگیرم همیشه از خودم ( به طرز مودبانه ای ) می پرسیدم که این چه زندگیه ! و به طرز غیر مودبانه تو درونم فریاد می کردم :what the hell life this is ?! " " و حالا فقط به گفتن جمله ی : " This is not fair " بسنده می کنم ...

دیگه داره حالم به هم می خوره از تکرار کردنش و برای تنبیه خودم که بازم تکرارش کردم تنها کاری که می تونم بکنم اینه که فکر نکنم . به چی؟ خب معلومه همین غول مول هایی که همین دور و اطراف برای تضعیف روحیه ی یه جوون ناکام توسط افکار جنون آمیز خودش ساخته میشه و من هم که مانند همه در جنون خودم بیمارم .

دارم می نویسم شاید از زبونم بیفته اما می دونم که هیچ جوابی وجود نداره . چون زندگی یعنی بی انصافی . نه چیز دیگه !

به ما که خیری نرسید !

 

گناه من چیست ؟

هیچ .

بودن .

(زینب )

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد1386 توسط زینب |

کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نیست