|
.:: زمان می گذرد , جا ماندم ::.
من فقط کمی خسته هستم و تو بی رحمی ! تو هم ... با روزگار دست به یکی کرده ای !؟ برای چند ثانیه چشمانم را بستم و وقتی گشودم تو رفته بودی و من هنوز هم برای رفتنت تاوان می دهم ... زمان ، کمی درنگ کن ... بایست ! .... زمان می گذرد ، جا ماندم ! ( زینب ) .:: دریغا ... ::.
دریغا. ای دریغا من دریغا. ای دریغا ما من اما باز هم تا زنده ام همان می پرسم از هر سوی و از هر کس جوابم گرچه هیچا هیچ خطابم گرچه بیهوده ازین بیهودگی غفلت نخواهم کرد مگویم سرد و پرسم . درد ، هم از مرد، هم نامرد چنان چون عابری کز عابری از وقت می پرسد و می داند ، چه بد دانستنی ! درد ! که سوی منزلی یا مقصدی ، جایی نمی پوید و می داند بی شک بهر او این لحظه هم چون لحظه ی پیش است و این ساعت چنان چون ساعتی زین پس و می داند که یکسانند ساعت ها و یکسان است چون بود ونبود او ... ! .:: واقعا امروز 14 تیر ه ؟؟؟! ::.
وقتی به دنیا آمدم گریستم . مثل همه ی دیگرها ... و امروز که 17 سال گذشت نمی گریم ! هجدهمین بهار زندگی ام آرام آرام شروع می شود . و من چه سردتر از زمستان فریاد می کنم ... چیزی نیست ! به دنیا آمدم ! (زینب) .:: بن بست آرامش ::.
در خنکای صبح . نسیمی می وزید . هوا گرگ و میش بود . تاریک نبود اما نه روشن. چیزی صدایم می کرد. بیدار شدم و به سوی پنجره رفتم و آن را بستم . وضو گرفتم تصمیم گرفتم نمازم را بخوانم . عجیب بود که خواب نمانده بودم. باز هم همان صدا مرا می خواند . در نمازم گم شدم . نمی ترسیدم . راه را یافته بودم و حس کردم جایی به پایان می رسم. لذت بخش بود. صدا بیشتر می شد. تاریک بود اما می دانستم به کجا می روم. ناگهان صدا قطع شد . نترسیدم. حسی آرامش بخش در اعماق وجودم رخنه کرده بود. به پایان رسیدم. جایی که بسته بود. به بن بست رسیدم . همیشه حس می کردم که زندگی ام جایی به بن بست می رسد . اما این بار فرق می کرد . نمی ترسیدم. مطمئن بودم که این پایان راه است. اما چیزی نبود جز تاریکی و احساس آرامش ! آرامشی الهی و بس شکوهمند. صدا مرا گفت : " این است هر آنچه تو خواستی " احساس آرامش می کردم ! - بیدار شو . تو مگه کلاس نداری دختر !؟ - سرده . پنجره رو ببند ! زینب .:: هر که او نزدیک تر , پر دردتر ... ::.
و هر چه دردست در دستان من و هر چه غم و اندوه ست در روح من و من باز استوارتر از پیش چرا که دانم هر که نزدیک ترست به دور پر دردتر ، پر غم تر و هر چه روح نزدیک تر دردها سنگین تر و می شتابم به سوی بیشتر دورتر پر دردتر ! زینب |
در دل من چیزی است مثل یک بیشه ی نور, مثل خواب دم صبح , و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت , بروم تا سر کوه , دورها آوایی است که مرا می خواند ! ×××روح من در جهت تازه ی اشیا جاریست, روح من کم سال است , روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد , روح من بیکار است : قطره های باران را , درز آجرها را, می شمارد ... روح من گاهی, مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد ..... و چه درونم تنهاست !! .:: خاطرات مرده ::.
.:: خاطرات خاموش::.
|
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نیست