|
.:: من خیلی خودخواهم ... ::.
یعنی من بدبخت تر از توام ؟ و یا خوش بخت تر ؟! نه . من به اندازه ی خودم خوش بخت و به اندازه ی خودم بدبختم ! خوشی ها و غم های خودمو دارم ، مثل همه ی انسان هایی که شادی ها و غم های خودشونو دارن . هر کی مال خوشو داره . یه جور و یه اندازه . مال هیچ دونفری مثل هم نیست شاید چون هیچ دو نفری مثل هم نیستند. اما چه اهمیتی داره ؟ من که به فکر بقیه نیستم ! من فقط به خودم فکر می کنم . به خود ... من اونقدر خودخواهم که که هر بار گریه کردن و زجر کشیدن یه موجود زنده رو می بینم من جای اون زجر می کشم و غصه می خورم . من که نمی شناسمش اما براش دعا می کنم . اگه قرار باشه یه دعا بکنم که مستجاب بشه قطعا برای خودم نیست . من دعا می کنم برای هر کی که بهش نیاز داره و نداره با اینکه می دونم اغلب مستجاب نمیشه و اگه قرار باشه یه آرزو بکنم ،آرزو می کنم آرزوی تو _ نه آرزوهای تو _ نه آرزوهای همه برآورده بشه ... می دونی چرا ؟؟ ... چون من خیلی خودخواهم ! اونقدر خودخواه که همه ی عشق و محبتم رو نثار کسانی می کنم که برای من و وجودم و حتی عشق و علاقه و محبتم ذره ای ارزش قائل نیستند ... می دونی چرا ؟؟؟؟ چون من خیلی خودخواهم ! آی مردم نزدیک من نشید چون اونقدر خودخواه هستم که بتونم همتونو دوست بدارم اما به اندازه ی کافی خودخواه ترم که وانمود کنم هیچ احساسی ندارم ... و اونقدر سنگدل که می بخشم و سعی می کنم به باد فراموشی بسپرم تا شاید یه ذره از خودخواهیم کاسته بشه ... اما من که نمی تونم فراموش کنم چون من خیلی خودخواهم !!! زینب .:: می وزد و می بارد و می گردد و می تابد ::.
هر آدمی دو قلب دارد ، قلبی که از بودن آن باخبر است و قلبی که از حضورش بی خبر. قلبی که از آن باخبر است همان قلبی است که در سینه می تپد ، همان که گاهی می شکند ، گاهی می گیر و گاهی می سوزد ، گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه و گاهی هم از دست می رود . با این دل می شود دلبردگی و بیدلی را تجربه کرد . دل سوختگی و دل شکستگی هم توی همین دل اتفاق می افتد . سنگدلی و سیاه دلی هم ماجرای این دل است .با ابن دل است که عاشق می شویم ، با این دل است که دعا می کنیم و گاهی هم با همین دل است که نفرین می کنیم و کینه می ورزیم و بد دل می شویم . اما قلب دیگری هم هست . قلبی که از بودنش بی خبریم . این قلب اما در سینه جا نمی شود و به جای آن که بتپد، می وزد و می بارد و می گردد و می تابد . این قلب نه می شکند ، نه می سوزد و نه می گیرد . سیاه و سنگ نمی شود ، از دست هم نمی رود .زلال است و جاری ، مثل رود ، مثل نسیم . و آن قدر سبک که هیچ وقت ، هیچ جا نمی ماند. بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد و آدم همیشه از این قلبش عقب می ماند. این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی ، او دعا می کند . وقتی تو بد می گویی و بیزاری ، او عشق می ورزد ، وقتی تو می رنجی او می بخشد. این قلب کار خودش را می کند . نه به احساسات کاری دارد نه به تعقلت. نه به آنچه می گویی و نه به آنچه می خواهی و آدم ها به خاطر همین دوست داشتنی اند. به خاطر قلب دیگرشان . به خاطر قلبی که از آن بی خبرند... ( از کتاب : در سینه ات نهنگی می تپد ) .:: totally apart ::.
was it so hard to tell the truth ? when you said goodbye ... maybe did i No one even didn't mind it when i left you... maybe u did No one didn't ask about it maybe because ... we were totally apart TOTALLY APART پی نوشت :I am not regretful to leave u I AM FREE FAR FROM U .:: اگه یه تکه ابر داشتم ... ::.
منم وقتی بچه تر بودم مثل همه ی بچه های دیگه فکر می کردم که می تونم ابرارو بگیرم توی دستام اما همیشه مامانم می گفت که نمیشه چون اونا فقط بخار هوا هستن و من که چیزی سرم نمی شد همچنان به افکار کودکانه و در عین حال امیدوارانه ی خودم ادامه می دادم ... تا اینکه متاسفانه بزرگ و بزرگ تر شدم و فهمیدم که رویای ابرهای توپولی همش یه آرزوی دست نیافتنی بوده ... اما حالا که می دونم تلاش برای گرفتن ابرها توی بغلم به کل بی فایده و توهم محضه انگاردست از سرشون برداشتم و هر بار که سرمو بلند می کنم و اونارو می بینم در حسرت لمس کردن کودکانه ام می سوزم و کاری ازم بر نمیاد جز تماشا کردن و تماشا کردن و تماشا کردن ... مثل همه ی چیزای تو زندگیم که نمی تونم کاری براشون بکنم شاید در حسرتشون بسوزم و ناامید بشم اما همیشه به دوردست ها در جست و جوی یه ابری هستم که بتونم سوارش بشم (خدارو چه دیدی) و برای همیشه این زمین خاکی رو ترک کنم و شاید برسم به ... به یه رویای واقعی ! از چشم و گوش بسته تشکر می کنم که منو به بازی دعوت کرده همتون دعوتین . مخصوصا اونایی که توی پیوندهام هستن :سمیرا(پرستو)،کیمیاگر(نیلوفر عزیز).نمکدون.شیوا.جوجو . آبجی .فرید . نرگس .مرضیه و یه دریا لبخند ( اگه قابل بدونه چه می کنه این .:: می توان این گونه زیست ؟ ::.
بیش از این ها ، آه ، آری بیش از این ها می توان خاموش ماند می توان ساعات طولانی . با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت . خیره شد در دود یک سیگار. خیره شد در شکل یک فنجان . در گلی بی رنگ بر قالی . در خطی موهوم بر دیوار. می توان با پنجه های خشک . پرده را یک سو کشید و دید در میان کوچه باران تند می بارد. کودکی با بادبادک های رنگینش . ایستاده زیر یک طاقی . گاری فرسوده میدان خالی را . با شتابی پر هیاهو ترک می گوید . می توان بر جای باقی ماند . در کنار پرده اما کور ، اما کر . می توان فریاد زد . با صدایی سخت کاذب ، سخب بیگانه . " دوست می دارم ". می توان با زیرکی تحقیر کرد . هر معمای شگفتی را . می توان تنها به حل جدولی پرداخت . می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف . می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب . حاصلی ییوسته یکسان داشت . می توان چشم تو را در پیله ی قهرش. دکمه ی بی رنگ کفش کهنه ای پنداشت. می توان چون آب در گودال خود خشکید. می توان زیبایی یک لحظه را با شرم مثل یک عکس سیاه مضحک در ته صندوق مخفی کرد . می توان در قاب خالی مانده ی یک روز . نقش یک محکوم ، یا مصلوب یا مغلوب را آویخت. می توان با صورتک ها لختی دیوار را پوشاند . می توان با نقش هایی پوچ تر آمیخت . می توان همچون عروسک های کوکی بود . با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید . می توان در جعبه ای ماهوت . با تنی انباشته از کاه سال ها در لابه لای تور و پولک خفت . می توان با هر فشار هرزه ی دستی بی سبب فریاد کرد : " آه ، من بسیار خوش بختم . " فروغ فرخزاد پی نوشت : بسیار متاسفم که تا به حال نتونستم حرف هام رو این چنین بر لب و حتی روی کاغذ بیارم ! |
در دل من چیزی است مثل یک بیشه ی نور, مثل خواب دم صبح , و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت , بروم تا سر کوه , دورها آوایی است که مرا می خواند ! ×××روح من در جهت تازه ی اشیا جاریست, روح من کم سال است , روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد , روح من بیکار است : قطره های باران را , درز آجرها را, می شمارد ... روح من گاهی, مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد ..... و چه درونم تنهاست !! .:: خاطرات مرده ::.
.:: خاطرات خاموش::.
|
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نیست