|
.:: برای تو , او ::.
گذر زمان است این چنین می کند من می مانم و تو می روی من با هزار غم و اندوه می مانم و به یاد آورم هر چه را که هست و نیست و به خاطر می سپارمش و تو در آرامش فراموش می کنی و حتی به خاطر نخواهی آورد ماندنم را و من اندوهناک به چشمان بی فروغ تو می نگرم تو هم می نگری بی هیچ اندیشه ای و نمی بینی اندیشه های دور ناشناخته ترین قسمت وجودم را ! من از خود می پرسم تو را چه شد کاین چنین فرسوده و بی فروغ در گوشه ای با اندیشه های دور به خاطر نداری هر چه را که روزی بود تمام هستی ات تمام عمر تو بود تمام روزهای پر تلاش تو بود تمام رنج ها ، سختی ها و حتی شادی هایی که از پس زندگانی ات می شکفت ! من از خود می پرسم چرا ماندنی ست هر چه رفتنی ست چرا نمی روی ؟ چرا نمی روی که من نبینم اشک های او در تمام روزهای زندگی ، به چشمان من می نگرد در جست و جوی نور ترسی عظیم ! در وجود او ! و من ندارم ترسی تمام عمر او پر بود از همان رنج ها و سختی های زندگانی اش و حال ترساندم از دور ! گذر زمان که این چنین می سوزاند روح و جان او ! من در آرزوی روز ، روزهایی که می رود ز خاطرم نمی خواهم به یاد آورم روزهای دور ! من تو را به یاد آورم تو نمی دانی به خاطر نداری او ! او می ترسد از بودن شبیه تو ! می شود ؟ متل تو باشم ، روزی ؟! من ندارم ترسی ! .:: بی پاسخ ::.
در تاریکی بی آغاز و پایان دری در روشنی انتظارم رویید. خودم را در پس در تنها نهادم و به درون رفتم : اتاق بی روزن تهی نگاهم را پر کرد. سایه ای در من فرود آمد و همه ی شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد. پس من کجا بودم ؟ شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت و من انعکاسی بودم که بیخودانه همه ی خلوت ها را بهم می زد و در پایان ِ همه ی رویاها در سایه ی بهتی فرو می رفت. من در پس در تنها مانده بودم. همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام. گویی وجودم در پای این در جا مانده بود و در گنگی آن ریشه داشت. در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود و من در تاریکی خوابم برده بود. در ته خوابم خودم را پیدا کردم و این هشیاری خلوت خوابم را آلود. آیا این هشیاری خطای تازه ی من بود ؟ در تاریکی بی آغاز و پایان فکری در پس در تنها مانده بود. پس من کجا بودم ؟ حس کردم جایی به بیداری می رسم. همه ی وجودم را در روشنی این بیداری تماشا کردم : آیا من سایه ی گمشده ی خطایی نبودم ؟ در اتاق بی روزن انعکاسی نوسان داشت. پس من کجا بودم ؟ در تاریکی بی آغاز و پایان بهتی در پس در تنها مانده بود. سهراب سپهری |
در دل من چیزی است مثل یک بیشه ی نور, مثل خواب دم صبح , و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت , بروم تا سر کوه , دورها آوایی است که مرا می خواند ! ×××روح من در جهت تازه ی اشیا جاریست, روح من کم سال است , روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد , روح من بیکار است : قطره های باران را , درز آجرها را, می شمارد ... روح من گاهی, مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد ..... و چه درونم تنهاست !! .:: خاطرات مرده ::.
.:: خاطرات خاموش::.
|
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نیست