|
.:: من عاقل گشته ام !؟ ::.
بعد از آن ديوانگي ها ‚ اي دريغ وه که با صد حسرت این ویرانه را روشنی بخشیده ام از نور خویش ره نمی جویم به سوی شهر روز بی گمان در قعر گوری خفته ام گوهری دارم ولی آن را ز بیم در دل مرداب ها بنهفته ام می روم اما نمی پرسم ز خویش ره کجا ؟ منزل کجا ؟ مقصود چیست ؟ بوسه می بخشم ولی خود غافلم کاین دل دیوانه را معبود کیست او چو در من مرد ، ناگه هر چه بود در نگاهم حالتی دیگر گرفت گوئیا شب با دو دست سرد خویش روح بی تاب مرا در بر گرفت آه آری این منم اما چه سود او که در من بود ، دیگر ، نیست ، نیست می خروشم زیر لب دیوانه وار او که در من بود ، آخر کیست ، کیست ؟!... اسم شاعرش رو نمی دونم ... .:: هیچ کس مرا نمی فهمد ! ::.
رنجی که همیشه آزارم می داد اکنون به نهایت رسیده است مرگ یا جنون را در یک قدمی خود می بینم. چه سخت است تنهایی در انبوه جمعیتی که از همه سو مرا احاطه کرده اند. حالا من مانده ام معطل و مردد که چه کار کنم ؟ قالب های آدم ها همه تعیین شده و مشخص است و من نمی توانم خودم را در هیچ کدام بگنجانم . در بیرون این قالب ها تنها مانده ام ! هیچ کس نمی فهمد که چی می کشم . قدرت درک و وسعت احساس و صداقت روح در هیچ کس تا آن جا نیست که بتوان پیشش نالید. سکوت بر سر این درد مرا از درون هر لحظه می کاود و می کاهد و احساس می کنم که هم چون مومی می گدازم و قطره قطره نابود می شوم! هیچ کس حال مرا نمی فهمد، هیچ کس ! این را می دانم ، یقین دارم ، به خدا قسم می خورم. ممکن است یکی دیگر هم در این دنیا باشد که از من بیشتر رنج ببرد ، درد بکشد ، از من بی طاقت تر باشد و کارش از من سخت تر اما او چقدر طاقت داشته است که با این درد بی طاقت شده است ؟ بی طاقتی روحی که تحمل یک قیافه ی بی درد را ندارد ، با بی طاقتی روحی که آفرینش از پریشان کردنش عاجز است ، نه ، عاجز بوده است ، یکی نیست ! ... هیچ کس مرا نمی فهمد ! دکتر شریعتی .:: مطلق بی نهایت ::.
گفتم بمان ، تو ماندی گفتم بخوان ، تو خواندی گفتم بدان ، دیدم تو می دانی ، همیشه می دانستی و من در وجود تو خلاصه می شوم من خوب یا بد باشم ، تو بهترینی من باشم یا نباشم ، تو ماندنی هستی تو مطلق هستی و من از تو تا بی نهایت وجودت پر می کشم تا بمانم با تو در تو ! نوشته شده در 11:20 شب .:: ... ::.
دو تا از آخرین شعرامو براتون می ذارم ، به نظرتون بوی امیدواری میده یا ناامیدی ؟؟ این جا ، این چنین ، حالا چقدر زمان زود می گذرد و من هنوز در امتداد خاطره هایم جا مانده ام چقدر زمان زود می گذرد و من ناامیدانه در جست و جوی گذشته ام و چه وحشت زده از آینده و حال من ، این جا ، این چنین ، هستم چنان یک خاطره که در گذشته جا مانده و در آینده سرازیر چقدر زمان زود می گذرد و من جا مانده در شادی کودکانه ای که در پارک مشغول بازی است و هر بار با جمله ی کمی بیشتر در تلاش برای خوشی وصف نا پذیری که همه ی وجودش را پر کرده و چه امیدوار برای آینده ای بس شیرین تر ! و نمی داند ماندن یا بودن خود یک شادی وصف ناپذیز و باز می خواهد برای ماندن ! چقدر زمان زود می گذرد و من در این اندیشه که چگونه بوده ام و چگونه خواهم بود ، در بودن مانده ام اما نمی دانم که بودن در حال است که تمام لحظات گذشته و آینده ام را رقم می زند و این جاست که بودن معنایی دگر دارد ! این چنین بودن ، اکنون ، در این حال و در این رویا ! چقدر زمان زود می گذرد و باز هم حقایق تازه تر و تلخ تر ، تلخ تر از تمام تلخی های خاطراتم ! چقدر من حواس پرت شده ام ، زمان آمد و رفت و من التماس می کنم برای کمی بیشتر ، همان کمی بیشتر کودکانه ام ! و نمی دانم که من همان کودکی هستم ، در انتظار شادی و زیبایی و باز امیدوارتر ! آری ، من همان هستم و می مانم ، این جا ، امروز ، این چنین ، حالا ! آتش غم امروز چقدر آسمان غصه دار است و چه اندوه بار در تلاش برای شکستن بغض خود و در دل من انگار آتشی است پر فروز تا به بلندای سرد آسمان چقدر دردناک است درد بی درد آتش تا به انتهای غم پر وسعت آسمان و من چه بیهوده برافروختم این آتش خاموش را در پی ناامیدی های بی انتهای آسمان و در شب های بی انتهای چشمانم من چه سرد بودم در خاطر فردا ! حالا نظرتو بگو ... |
در دل من چیزی است مثل یک بیشه ی نور, مثل خواب دم صبح , و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت , بروم تا سر کوه , دورها آوایی است که مرا می خواند ! ×××روح من در جهت تازه ی اشیا جاریست, روح من کم سال است , روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد , روح من بیکار است : قطره های باران را , درز آجرها را, می شمارد ... روح من گاهی, مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد ..... و چه درونم تنهاست !! .:: خاطرات مرده ::.
.:: خاطرات خاموش::.
|
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نیست