تبليغاتX
اتاق خالی

یاد  من  باشد  تنها  هستم  ماه  بالای  سر  تنهایی  است

.:: بخوان ما را ::.


بخوان ما را .منم پروردگارت . منم خالقت از ذره ای ناچیز

صدایم کن مرا. آموزگار قادر خود را

قلم را . علم را . من هدیه ات کردم

بخوان ما را

منم معشوق زیبایت

منم نزدیک تر از تو به تو

اینک صدایم کن

رها کن غیر ما را . سوی ما بازآ

منم پروردگار پاک بی همتا

منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست می دارم

تو بگشا گوش دل . پروردگارت با تو می گوید

تو را در بی کران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد

بساط روزی خود را به من بسپار

رها کن غصه ی یک لقمه نان و آب فردا را

تو راه بندگی طی کن

عزیزا من خدایی خوب می دانم

تو دعوت کن مرا بر خود به اشکی یا خدایی . میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست می دارم

طلب کن خالق خود را

بجو ما را

تو خواهی یافت که عاشق می شوی بر ما و عاشق می شوم بر تو

که وصل عاشق و معشوق هم . آهسته می گویم . خدایی عالمی دارد

قسم بر عاشقان پاک با ایمان . قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن

تکیه کن بر من

قسم بر روز هنگامی که عالم را بگیرد نور . قسم بر اختران روشن اما دور

رهایت من نخواهم کرد

بخوان ما را

که می گوید که تو خواندن نمی دانی ؟

تو بگشا لب . تو غیر از ما خدای دیگری داری؟!

رها کن غیر ما را . آشتی کن با خدای خود . تو غیر از ما چه می جویی ؟

تو با هر کس به جز ما چه می گویی ؟

و تو بی من چه داری ؟ هیچ !!

بگو با من چه داری کم عزیزم . هیچ !!

هزاران کهکشان و نور دریا را و خورشید و گیاه و نور و هستی را

برای جلوه ی خود آفریدم من

ولی وقتی تو را آفریدم من . بر خودم احسنت می گفتم

تویی زیباتر از هر خورشید زیبایم

تویی والاترین مهمان دنیایم که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت.

تو ای محبوب تر مهمان دنیایم . نمی خوانی چرا ما را ؟

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟

هزاران توبه ات را گر بشکستی ببینم من تو را از درگهم راندم ؟

اگر در روزگار سختی ات خواندی مرا اما به روز شادی ات یک لحظه هم یادم نمی کردی

به رویت بنده ی من . هیچ آوردم ؟

که می ترساندت از من ؟ رها کن آن خدای دور . آن نامهربان معبود . آن مخلوق خود را

اینک صدایم کن مرا با قطره ی اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را

با زبان بسته ات کاری ندارم . لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکیم . آیا عزیزم حاجتی داری ؟

تو ای از ما کنون برگشته ای اما کلام آشتی را تو نمی دانی ؟

ببینم چشم های خیست آیا گفته ای دارند ؟

بخوان ما را

بگردان قبله ات را سوی ما . اینک وضویی کن .

خجالت می کشی از من . بگو جز من کس دیگر نمی فهمد

به نجوایی صدایم کن

بدان آغوش من باز است

برای درک آغوشم

شروع کن یک قدم با تو

تمام گام های مانده اش با من !

 

من رو فراموش نکنید . دعام کنید که خیلی محتاجم . مخصوصا تو این ماه قشنگ .

و او همواره با شماست

در پناه حق ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 30 شهریور1385 توسط زینب |

.:: خوشبختی ::.


آیا سقفی بالای سرت هست ؟

نانی برای خوردن

لباسی برای پوشیدن

و ساعتی برای خوابیدن

داری ؟ آری

نامی برای خوانده شدن

کتابی برای آموختن

و دانشی برای یاد دادن

داری ؟ آری

بدنی سلامت برای برداشتن سبد یک پیرزن

سخنی برای شاد کردن یک کودک

دهانی برای خندیدن و خنداندن

داری ؟ آری

لحظه ای برای حس کردن

قلبی برای دوست داشتن

و خدایی برای پرستیدن

داری ؟ آری

پس خوشبختی

بسیار خوشبخت !

+ نوشته شده در شنبه 25 شهریور1385 توسط زینب |

.:: All of my life ::.


All of my life

All of my life is a dream,

from my family to my self.

All of my life is a dream,

from anything I have to anything I don't have.

All of my life is a secret,

from my God to myself.

All of my life is dark,

From anything I see to anything I don't see.

All of my life is empty,

From my environment up to myself.

All of my life is lost,

From my happiness to myself.

All of my life is love,

From my God to my God.

But …

All of my life is disgust,

From myself up to anyone around me !

All of my life is a dream,

From nothing to anything !

 

+ نوشته شده در جمعه 17 شهریور1385 توسط زینب |

.:: من ساده می گویم ... ::.


خواهشا تعجب نکنید و از خنده ریسه نرین ... همین طوری بلدم شعر بگم ( این یکی جدیده ... !)

غمی در دلم لانه کرده است

امشب ماه خاموش است و من می نویسم

با خطی کودکانه. ساده و بی ابهام

در تاریکی می نویسم. زیر نور ماه و در سایه ی تنهایی

با دلی پر ...

امشب تنها هستم . تنها زیر نور ماه

در ابهامی خاموش و سایه ای که بر سرم افتاده است

امشب همانند کودکی هستم که عروسک خود را گم کرده است.

از همه رنجیده خاطر هستم

من کسی را نرنجاندم

همه مرا می رنجانند

عروسک خیال مرا به زور از من گرفته اند

اما من گریه نکردم

ساده می نویسم

از همه بدم می آید

نفرتی چندش آمیز که در وجود همه می بینم

ساده بگویم :

هنوز هم هیچ کس را نشناخته ام !

امشب احساس سادگی کودکانه ای را دارم که به من آرامش می دهد !

من ساده می گویم !

+ نوشته شده در یکشنبه 12 شهریور1385 توسط زینب |

.:: تولدتون مبارک ! ::.


کاش گفتن و شنودن از تو سهم همه ی ثانیه ها باشد و یاد آوریت همه ی دقایق را پر کند و خدمت به تو انگیزه ی همه ی حرکت ها شود.

کاش سینه مان صندوق صدقه ای شود و قلبمان سکه ای نذرسلامتت !

کاش دردمان همیشه با توسل به توآرام گیرد و دستمان جز به دعا برای تو به آسمان نرود.

کاش انتظار تو زنگی باشد که ار نافرمانیت بازمان دارد !

کاش حال و هوای همیشه ی دلمان به رنگ نیمه ی شعبان باشد ...

نیمه ی شعبان رو به همتون تبریک میگم و همین جا ظهورش را با قلب کوچکم آرزومندم !

همین جا هم حرف هایی دارم که باید بهت بگم پس به دقت گوش کن شاید از عذاب وجدانم کم بشه !

:

عزیز من . وقتی بعد ازسال ها تو را دیدم اولین حرفی راکه بر زبان آوردی"سلام" بود. آری .سلام !چه ساده گفتی سلام و چه ساده پاسخ تو را با سلامی دوستانه دادم.

آری سالها می گذرند و انسان ها بزرگ می شوند. بزرگ و بزرگ تر اما قلب همان قلبی است که لحظه ی اول دیداردر سینه ام تپید و هنوز هم وفادار توست گر چند تو وفادارتر از من بودی و من چه دور افتاده از تو. شاید اگر پیاده به سویت بشتابم بیش از یک روز به طول نینجامد ولی سال ها بود که تو را ندیده بودم ولی تو هنوز همان هستی که بودی شاید من نیز همان باشم و شاید دیگر خود نباشم !

تولدت را صمیمانه تبریک می گویم و بزرگ ترین آرزوی من برای تو آینده ی مالامال از عشق و وفاداری است !

برای ن. بهترینم و هنوزدر قلبم .

 

+ نوشته شده در یکشنبه 12 شهریور1385 توسط زینب |

.:: مقصدم نور , مقصدم دوست ::.


بالاخره بعد از مدت ها تونستم یه شعر بگم گرچند خیلی مطلوبم نیست امیدوارم مورد پسند شما واقع بشه ...

در انتهای نور بودم . مقصدم نور

دگر این جا سایه ای نیست که مرا به وحشت اندازد

و من باز چیزی نمی بینم

در تاریکی ندیدم جز ترس و وهم

و در نور نمی بینم !

هیچ چیز مرا در امتداد لحظه های خاموشم به وحشت نینداخت جز تنهایی در تاریکی

من در امتداد نور در حرکت بودم. سایه ای در تعقیب من . سایه ی تنهایی !

در نور سایه ای نبود جز سایه ی دوست

در تاریکی ندیدم دوست ... در نور ندیدم دوست ...

اما سایه اش به همراه من. در کنارم

در مسیر مستقیم نور...

در انتهای نور بودم

مقصدم نور

مقصدم دوست !

+ نوشته شده در شنبه 11 شهریور1385 توسط زینب |

.:: آسمون خالی ::.


نمیشه گفت توی کویر هستم اما از شهر دورم اینجا دیگه چراغی نیست که منو گرفتار خودش کنه اینجا تاریکه. تاریکی محض !

به آسمون نگاه کردم ...

مدت ها بود که بهش توجه نکرده بودم آخه تو شهر من آسمون مثل آسمون نیست .اون جا نمی تونم آسمون رو به راحتی ببینم . تنها چیزی که منو به خودش جلب می کنه ماهه چون حتی اگه آسمون هم گم بشه بازم می تونم ماه رو ببینم اما اگه ماه تو آسمون نباشه پس من دلمو به چی خوش کنم !؟

اما این جا آسمونش پر از ستاره است . آسمونی که من عاشقش هستم ...

اما تو این چند وقته این قدر گرفتار بودم که حتی دیگه آسمون رو فراموش کرده بودم

اما این جا آسمون خیلی به من نزدیکه انگار که می خواد بغلم کنه شاید حالا که به یادش هستم این قدر اونو به خودم نزدیک احساس می کنم ...وقتی بهش نگاه می کنم خودمو سرزنش می کنم که چرا تو این مدت همش ازش غافل بودم و اون قدر تو خودم بودم که حتی آسمون مجبوبم رو که همیشه بالای سرمه فراموش کردم !

دلم می خواست تو کویر زندگی کنم جایی که همیشه و هروقت که دلم میگیره به آسمون نگاه کنم آسمونی که منو به یاد کسی میندازه که باستاره و بی ستاره جه با ماه و چه بدون ماه همیشه بالای سرمه و هیچ وقت منو توی این دنیای تاریک و پر مشغله تنها نمی ذاره

حتی اگه دیگه نتونم آسمون رو ببینم اما می دونم همیشه بالای سرمه !!...

   

+ نوشته شده در دوشنبه 6 شهریور1385 توسط زینب |

کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نیست