|
.:: نیروی عشق و یقین ::.
نابینایی از درد نالیدن می سوخت بر دامنش چنگ زد و مهاجم و گدازان از دل فریاد می کشید و می گریست و ضجه می کرد و رها نمی کرد "نیایش اگر به صورت تهاجمی و مصرانه و مستمر انجام گیرد به اجابت می رسد" آن گاه که تقدیر نیست و از تدبیر نیز کاری ساخته نیست . خواستن اگر با تمام وجود . با بسیج همه ی اندام ها و نیروهای روح وبا قدرتی که در صمصمیت هست تجلی کند . اگر همه ی هستی مان را یک خواستن کنیم . یک خواستن مطلق شویم و اگر با هجوم ها و حمله های صادقانه و سرشار از یقین و امید و ایمان" بخواهیم" پاسخ خویش را خواهیم گرفت .ایمان نیرومند می آفریند . هر در فروبسته ای را که کلیدش در دست ما نیست که بر سرانگشت مهارت.حیله.تدبیر و نبوغ بازشدنی نیست . با حمله ی تند و سرسختانه ی " خواستن" ی است که از قدرت اعجاز یقین و عشق و اخلاص . حالت تهاجمی عامرانه گرفته باشد. فرو می شکند." وقتی عشق فرمان می دهد . محال سر تسلیم فرود می آورد !"علی شریعتی .:: آموختم... ::.
من عشق را از انعکاس مهتاب در حوض خانه مادربزرگ آموختم. من ایثار را از قلب خورشید در آسمان صحرا آموختم. من زندگی را از امواج طولانی شب دریا آموختم. من محبت را از قطره های باران بر علفزار آموختم. من صداقت را از یکرنگی ابرهای سفید آموختم. من وفا را از کبوتران بر شاخه های خشکیده یک درخت آموختم. من گذشت را از چشمان منتظر آموختم. من عطش را ازچکاوک های خانه همسایه آموختم. من ایمان را از کودکان معصوم آموختم. ومن آموختم هر چه را که می خواهم فقط از معبود یکتا بخواهم. .:: هر کس دو روزش مساوی باشد باخته است ::.
هستم اگر می روم گر نروم نیستم ما پرنده ی موهومی هستیم که در عدم پرواز می کنیم . پس ما چه هستیم؟ هیچ ! تنها و تنها پرواز ! و رفتم و رفتم . نه به جایی. که نمی دانستم به کجا ؟ رفتم و رفتم تا این جا نباشم که هر گاه می بینم طلوع امروز را در همان جایی هستم که دیروز نیز بودم از زبونی و بیهودگی خویش بیزار می شوم ! فرار . بدان جا فرار من احساس می کنم که پرندگان مستند دیروز این جا بودم . امروز اینجایم پس کی به دنبال او خواهی رفت ؟! کویر . علی شریعتی .:: لحظه ای درنگ کن و بیندیش ::.
لحظه ای بر آب های آبی دریا نگاه کن موج در موج است و می کوبد به هم شاید که می گوید به تو از خیال زندگی در غم گذر کن لحظه ای بنشین و بر دنیای فانی خنده کن بر دردها . بر اشک ها . بر عشق های بی ثمر این ها همه یک قطره هم نمی ارزد لحظه ای بر آب های آبی دریا نگاه کن بین چه حاصل از دو موج آبی عاشق که بر سینه می کوبند و دل بر دل ز کار عشق می گویند و شراب عشق می نوشند و اما لحظه ای دیگر سراپا از غم دوری . دگر. هم را نمی بینند می اندیشی که دنیا جز این است ؟ خیالت می رسد دنیا جز این نیست ! متاسفانه اسم شاعرش رو نمی دونم .خوشحال میشم اگه بدونین بهم بگین
شگفتا ! وقتی که بود نمی دیدم . وقتی می خواند نمی شنیدم وقتی دیدم که نبود وقتی شنیدم که نخواند چه غم انگیز است که وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد . تشنه ی آتش باشی و نه آب و چشمه که خشکید . چشمه که از آن آتش که تو تشنه ی آن بودی بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید. تو تشنه ی آب گردی و نه تشنه ی آتش و بعد عمری گداختن ازنبودن کسی که تا بود از غم نبودن تو می گداخت ! کویر . علی شریعتی .:: سکوت ::.
سکوت تلخ مرا چگونه خواهی شکست ؟ وقتی درمیان ما فریادها چه ناله کنان در امتداد ترنم باران در راه مانده اند ... خودم این نگهبان سکوت . شمع جمعیت تنهایی . حاجت درگه نومیدی . راهب معبد خاموشی . سالک راه خاموشی. چشم بر راه پیامی . پیکی. خفته در سردی آغوش پر آرامش یاس. گرمی بازوی مهری نیست که نه از نفس گرم امید سر نهاده به بالین شبی که فریبش ندهد عشوه ی خونین سحر . ای پرستو برگرد ! بگریز از من . از من بگریز باغ پزمرده پامال زمستان ها چشم بر راه بهاری نیست . گرد آشوبگر خلوت این صحرا گردبادی است سیه . گرد سواری نیست . زیستن بودن اندیشیدن دوستی زیبایی عشق کینه نومیدی غم نام و گمنامی کام و ناکامی همه پیغام گزاران دروغ . دره چون روسپی پیر گشوده آغوش دیو شب خفته بر او صخره ها سایه ی هول برج ها متروک رود استاده ز رفتار آسمان ... دکتر علی شریعتی
.:: نجات ::.
پسرک با عجله از کنار او گذشت اما چند قدم جلوتر پایش به چیزی گیر کرد و افتاد . تمام خرت و پرت هایش پخش زمین شد . او مکثی کرد و بعد نا خودآگاه نشست و به پسرک در جمع کردن وسایلش کمک کرد . هر دو از مدرسه بر می گشتند و مسیرشان یکی بود . در راه با هم آشنا شدند و گپ زدند . فهمید که نام پسرک بیل است . عاشق بازی های کامپیوتری و بیس بال است و اخیرا بهترین دوستش با او قهر کرده . سال ها گذشت و دوستی شان ادامه یافت. روز فارغ التحصیلی از دبیرستان بیل به او گفت : روزی که با هم آشنا شدیم یادت هست ؟ می دانی چرا آن همه خرت و پرت همراهم بود؟ آن روز کشوی میزم را خالی کرده بودم تا مزاحم کسی نباشم . با تصمیمی که گرفته بودم دیگر قرار نبود به ومدرسه برگردم . اوضاع خانه خراب بود و تنها دوستم را از دست داده بودم و احساس می کردم بدترین آدم روی زمین هستم. هیچ امیدی برایم نمانده بود ... وقتی تو کتاب هایم را از روی زمین جمع می کردی . داشتی جانم را نجات می دادی ... می دانی ... می خواستم به خانه بروم و خودکشی کنم . |
در دل من چیزی است مثل یک بیشه ی نور, مثل خواب دم صبح , و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت , بروم تا سر کوه , دورها آوایی است که مرا می خواند ! ×××روح من در جهت تازه ی اشیا جاریست, روح من کم سال است , روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد , روح من بیکار است : قطره های باران را , درز آجرها را, می شمارد ... روح من گاهی, مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد ..... و چه درونم تنهاست !! .:: خاطرات مرده ::.
.:: خاطرات خاموش::.
|
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نیست