|
.:: من شما را خواندم ::.
من شما را به ندایی خواندم وشما با داد و فریادهایتان مرا ز خود راندید من شما را به امیدی دور و قلبی شکسته قسمی دادم و شما قلبم را و امیدم را نابود کردید من چه ساده پذیرفتم شما را در قلبم و شما به جای مهربانی قلبم را پاره پاره کردید من چه مهربان گفتم از صداقت و محبت و شما چه سنگدل نشانم داید دروغ و نفرت را من نبودم در پی عشق ولی شما نشانم دادید نفرتی مرگبار من ندانستم که چه تلخ در میان شما جاری بودم و چه ساده در آسمان شما در پرواز من شما راخواندم به ندایی گرم و شما ... با خنجر سخن هایتان چه محکم بر سرم فرود آمدید خونم جاری گشت و چه سردم بود ... در دنیای شما پرنده ی محبت من جایی نداشت و شما وجودم را پرکردید از غم . غصه . رنج و نفرت ... و آه می کشم ... من شما را به ندایی خواندم ! ... نوشته شده در 19/4/85 توسط خودم ... .:: بیاموزید ::.
برداشت شده ازمجله ی موفقیت .:: گذر روزها ::.
روزها می گذرند و من در این بهت و خماری به سر می برم که قناعت را پیشه کنم یا مناعت و یا این که پا به راهی گذارم که فجاعت را در پیشه ام نهد . روزها می گذرند بی آن که بدانم در انتظار چه هستم و رهسپار کجا ثانیه ها می گذرند و من در انتظار لحظه ای هستم که نمی دانم چیست . نمی دانم اصلا این انتظار راه به جایی دارد و یا تنها بیراهه ای است در بی راهه های زندگیم ! نمی دانم در پی گمشده ای هستم و یا در انتظار بازگست گمشده ای ! من در انتظار پیدا شدن هستم . شاید من نیز گمشده ای در میان بهت و اندوهی هستم که ره به جایی ندارد و خود رهسپار زندگی است و زندگی نیز خود رهسپار پوچی و هیچ گریزی نیست ! روزها می گذرند بی آن که حتی گذر زمان را حس کنم . بی آن که حتی لرزه ای بر تنم افتد . گذر ثانیه ها مرا وادار به تعمق می کند . می اندیشم سال هاست می گذرد.روزها به پایان می رسد و لحظه ها نابود می شوند و من هنوز هم در همان خاموشی لحظه ها و سکوت تعمق ها دچار نوعی جنون هستم ولی هرگز فراموش نمی کنم . چرا که قناعت مرا به سوی رهایی می کشاند و من در این تزلزل در حال مبارزه با نفس خود هستم . طمع ؟ حرص ؟ آزادی ؟ یا که بیش تر ؟! نوعی جنون است ! دیوانگی محض ! من گرفتار این دیوار نفس و در طمع و حرص بیشتر در پی رهایی ! من گرفتار نوعی جنون خاموشم . هنوز هم از درک گذر ثانیه ها عاجزم و دست به دامان خاطره ها ! روزها می گذرند و من در انتظار خویش چه جنون آمیز در تلاش رهایی از خویش تنم ! نوشته شده در 9 شب روز یک شنبه ۱۱/۴/۸۵ .:: تولدم مبارک ! ::.
تولدم مبارک ! وقتی که تو به دنیا آمدی آسمان می بارید ولی هوا ابری نبود بلکه این فرشتگان بودند که گریه می کردند چون یکی از آن ها گم شده بود ... اسم من زینب است . بهم میگن مهتاب . در 14 تیر 1369 یعنی در 7 جولای 1990 پام رو به این دنیای کوتاه بی ارزش گذاشتم ... تولدم رو صمیمانه و از ته قلب کوچکم به خودم تبریک میگم و سعی می کنم در زندگی انسان شکرگذاری باشم حداقل به خاطر سلامتی و سرپناهی که دارم ! جا داره که تولد چند تن از عزیزانم و دوستانم روکه در این ماه به دنیا اومدن رو تبریک بگم از جمله :
در قاب لحظه های خیالم نشانده ام در پیش دیدگان خود آن یادگار سبز ...
.:: آسمان تنها ::. این شعرم رو تقدیم می کنم به م. ( یاس ) آبی کران تنها بود و نمی دانست این تنهایی از آن اوست نمی دانست خورشید می آید. وسعت آسمان نور را از خاطرش برد. احتیاجی نبود که خورشید را در دستانش داشته باشد چرا که خورشید در قلبش بود و آن قدر پرنور بود که نورش او را مجذوب خود کرده بود ... اما هنوز هم احساس تنهایی می کرد نمی دانست که این تنهایی او را به کمال می رساند ... و چه نزدیک بود آرامش ! ... در اوج خود چیزی را داشت که هرگز آن را ندید و اگر آن را می دید دیگر از طوفان نمی رنجید و نه از باران ! و چه راحت قطرات باران را در دست داشت و چه زود از دستشان داد ! ... .:: گمشده ::.
وخدا را لحظه ای حس کردم لحظه ای اوج نفس لحظه ای رنگ هوس در سکوتی سبز پر تر از شوق صدف در حجابی سخت لحظه حس رهایی از اتاقی سرد و تاریک سوی اقبالی طلایی فکر کردم لحظه ای او صدایم کرد در جایی لحظه ای حس کردم می توانم بال بگشایم ارتفاع را طی کردم و خدا را لحظه ای حس کردم... ( اسم نویسنده رو به خاطر ندارم ) البته حرف های زیادی برای گفتن هست . من بعضی مطالبم رو از مجله ی" موفقیت" انتخاب می کنم و بهتون پیشنهاد می کنم بخونیدش خواستم مطلبی با عنوان " نشونی خدا " رو براتون بذارم که کمی زیاد بود اگه دوست دارین بخونیدش می تونین مجله ی این ماه رو بگیرین ... به این میگن تبلیغ . نه !؟؟ ... خب منم دارم تبلیغ می کنم دیگه ..... اینم یه شعر دیگه از خودم که دلیل سرودنش رو اصلا نمی دونم . فقط احساس کردم باید بنویسم و کاری رو کردم که بهم آرامش میده : در کوچه های بی کسی من در جست و جوی یار آواز بی نوایی سرودم با نور و موی یار من در غیاب این عشق نیودم ذره ای تهی گر چه وجود بی کس من پر بود زین تهی من در نبود این عشق سرودم راز بی کسی بی کسان توانند شنیدن آواز بی کسی ! ... |
در دل من چیزی است مثل یک بیشه ی نور, مثل خواب دم صبح , و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت , بروم تا سر کوه , دورها آوایی است که مرا می خواند ! ×××روح من در جهت تازه ی اشیا جاریست, روح من کم سال است , روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد , روح من بیکار است : قطره های باران را , درز آجرها را, می شمارد ... روح من گاهی, مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد ..... و چه درونم تنهاست !! .:: خاطرات مرده ::.
.:: خاطرات خاموش::.
|
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نیست