تبليغاتX
اتاق خالی

یاد  من  باشد  تنها  هستم  ماه  بالای  سر  تنهایی  است

.:: من شما را خواندم ::.


من شما را به ندایی خواندم

وشما با داد و فریادهایتان مرا ز خود راندید

من شما را به امیدی دور و قلبی شکسته قسمی دادم

و شما قلبم را و امیدم را نابود کردید

من چه ساده پذیرفتم شما را در قلبم و شما به جای مهربانی قلبم را پاره پاره کردید

من چه مهربان گفتم از صداقت و محبت و شما چه سنگدل نشانم داید دروغ و نفرت را

من نبودم در پی عشق ولی شما نشانم دادید نفرتی مرگبار

من ندانستم که چه تلخ در میان شما جاری بودم

  و چه ساده در آسمان شما در پرواز

من شما راخواندم به ندایی گرم و شما ... با خنجر سخن هایتان چه محکم بر سرم فرود آمدید

خونم جاری گشت و چه سردم بود ...

در دنیای شما پرنده ی محبت من جایی نداشت و شما وجودم را پرکردید از غم . غصه . رنج و نفرت ...

و آه می کشم ...

من شما را به ندایی خواندم ! ...

نوشته شده در 19/4/85 توسط خودم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 تیر1385 توسط زینب |

.:: بیاموزید ::.


  • یافتن دوست خوب کاری بس دشوار است . جدایی از او دشوارتر و فراموش کردنش ناممکن .
  • تنها تا آن جا می توانی پیش برو که خودت دست از تلاش برنداشته باشی.
  • اجازه نده که گذشته مانع پیشرفت تو شود چه در این صورت گوهری گران بها را از دست می دهی.
  • زندگی کوتاه است اگر هر از چندگاهی نظری به اطراف خود نیندازی ممکن است آن را از دست بدهی .
  • دوست خوب حکم کیمیا را دارد : به دست آوردنش دشوار و داشتنش اقبال است .
  • اگر فکر می کنید که دنیا هیچ معنی و مفهومی ندارد بار دیگر تامل کنید شاید خود دنیای کس دیگری باشید .
  • در آن هنگام که نگاه کردن به عقب حاصلی جز شکست ندارد و در آن هنگام که از نگاه کردن به جلو واهمه داری می توانی به یکی از دو طرفت نگاه کنی تا ببینی بهترین دوستت آن جا در کنار تو ایستاده است .
  • برای یک دوستی واقعی هیچ پایانی متصور نیست .
  • دوستان خوب مثل ستاره هستند . بیشتر اوقات ناتوان از دیدنشان بوده اما از حضور پایدارشان آگاه هستید .
  • اخم نکنید هرگز نمی دانید چه کسی ممکن است با یک تبسم شما عاشقتان شود.
  • همه چیز در پایان خوب است اگر خوب نباشد بدانید که هنوزبه نقطه پایان نرسیده اید.
  • خیلی ها وارد زندگیتان می شوند و از آن خارج می شوند اما تنها دوستان هستند که رد پایی از خودشان روی قلب شما بر جای می گذارند !

برداشت شده ازمجله ی موفقیت

+ نوشته شده در یکشنبه 25 تیر1385 توسط زینب |

.:: گذر روزها ::.


روزها می گذرند و من در این بهت و خماری به سر می برم که قناعت را پیشه کنم یا مناعت و یا این که پا به راهی گذارم که فجاعت را در پیشه ام نهد .

روزها می گذرند بی آن که بدانم در انتظار چه هستم و رهسپار کجا

ثانیه ها می گذرند و من در انتظار لحظه ای هستم که نمی دانم چیست . نمی دانم اصلا این انتظار راه به جایی دارد و یا تنها بیراهه ای است در بی راهه های زندگیم !

نمی دانم در پی گمشده ای هستم و یا در انتظار بازگست گمشده ای !

من در انتظار پیدا شدن هستم . شاید من نیز گمشده ای در میان بهت و اندوهی هستم که ره به جایی ندارد و خود رهسپار زندگی است و زندگی نیز خود رهسپار پوچی و هیچ گریزی نیست !

روزها می گذرند بی آن که حتی گذر زمان را حس کنم . بی آن که حتی لرزه ای بر تنم افتد . گذر ثانیه ها مرا وادار به تعمق می کند . می اندیشم سال هاست می گذرد.روزها به پایان می رسد و لحظه ها نابود می شوند و من هنوز هم در همان خاموشی لحظه ها و سکوت تعمق ها دچار نوعی جنون هستم ولی هرگز فراموش نمی کنم . چرا که قناعت مرا به سوی رهایی می کشاند و من در این تزلزل در حال مبارزه با نفس خود هستم .

طمع ؟ حرص ؟ آزادی ؟ یا که بیش تر ؟!

نوعی جنون است !

دیوانگی محض !

من گرفتار این دیوار نفس و در طمع و حرص بیشتر در پی رهایی !

من گرفتار نوعی جنون خاموشم . هنوز هم از درک گذر ثانیه ها عاجزم و دست به دامان خاطره ها !

روزها می گذرند . ثانیه های زندگیم در پی هیچ و پوچ به نابودی کشیده شدند و خاطراتم در پس افکار جنون آمیزم مدفون !

روزها می گذرند و من در انتظار خویش چه جنون آمیز در تلاش رهایی از خویش تنم !

نوشته شده در 9 شب روز یک شنبه  ۱۱/۴/۸۵

+ نوشته شده در یکشنبه 18 تیر1385 توسط زینب |

.:: تولدم مبارک ! ::.


تولدم مبارک !

وقتی که تو به دنیا آمدی آسمان می بارید

ولی هوا ابری نبود

بلکه این فرشتگان بودند که گریه می کردند

چون یکی از آن ها گم شده بود ...

اسم من زینب است . بهم میگن مهتاب . در 14 تیر 1369 یعنی در 7 جولای 1990 پام رو به این دنیای کوتاه بی ارزش گذاشتم ...

تولدم رو صمیمانه و از ته قلب کوچکم به خودم تبریک میگم و سعی می کنم در زندگی انسان شکرگذاری باشم حداقل به خاطر سلامتی و سرپناهی که دارم !

جا داره که تولد چند تن از عزیزانم و دوستانم روکه در این ماه به دنیا اومدن رو تبریک بگم از جمله : mejika دوست مهربونم .لیلای عزیز که هیچ وقت فراموشش نمی کنم. مهسا و محیای عزیز . زهره جون . هم چنین ر. دوست خوبم و م. که به من احترام خاصی می ذاشتن .

 

در قاب لحظه های خیالم

نشانده ام

در پیش دیدگان خود

آن یادگار سبز

...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 13 تیر1385 توسط زینب |

.:: آسمان تنها ::.


این شعرم رو تقدیم می کنم به  م. ( یاس )

آبی کران تنها بود و نمی دانست این تنهایی از آن اوست

نمی دانست خورشید می آید.

 وسعت آسمان نور را از خاطرش برد.

 احتیاجی نبود که خورشید را در دستانش داشته باشد

چرا که خورشید در قلبش بود و آن قدر پرنور بود که نورش او را مجذوب خود کرده بود ...

اما هنوز هم احساس تنهایی می کرد

 نمی دانست که این تنهایی او را به کمال می رساند ...

و چه نزدیک بود آرامش ! ...

در اوج خود چیزی را داشت که هرگز آن را ندید

و اگر آن را می دید دیگر از طوفان نمی رنجید و نه از باران !

و چه راحت قطرات باران را در دست داشت و چه زود از دستشان داد ! ...

+ نوشته شده در یکشنبه 11 تیر1385 توسط زینب |

.:: گمشده ::.


وخدا را لحظه ای حس کردم

لحظه ای اوج نفس

لحظه ای رنگ هوس

در سکوتی سبز

پر تر از شوق صدف

در حجابی سخت

لحظه حس رهایی از اتاقی سرد و تاریک

سوی اقبالی طلایی

فکر کردم لحظه ای او صدایم کرد در جایی

لحظه ای حس کردم می توانم بال بگشایم

ارتفاع را طی کردم و خدا را لحظه ای حس کردم...

( اسم نویسنده رو به خاطر ندارم )

البته حرف های زیادی برای گفتن هست . من بعضی مطالبم رو از مجله ی" موفقیت" انتخاب می کنم و بهتون پیشنهاد می کنم بخونیدش خواستم مطلبی با عنوان " نشونی خدا " رو براتون بذارم که کمی زیاد بود اگه دوست دارین بخونیدش می تونین مجله ی این ماه رو بگیرین ... به این میگن تبلیغ . نه !؟؟ ... خب منم دارم تبلیغ می کنم دیگه .....

اینم یه شعر دیگه از خودم که دلیل سرودنش رو اصلا نمی دونم . فقط احساس کردم باید بنویسم و کاری رو کردم که بهم آرامش میده

:

در کوچه های بی کسی من در جست و جوی یار

آواز بی نوایی سرودم با نور و موی یار

من در غیاب این عشق نیودم ذره ای تهی

گر چه وجود بی کس من پر بود زین تهی

من در نبود این عشق سرودم راز بی کسی

بی کسان توانند شنیدن آواز بی کسی ! ...

+ نوشته شده در سه شنبه 6 تیر1385 توسط زینب |

کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نیست