تبليغاتX
اتاق خالی

یاد  من  باشد  تنها  هستم  ماه  بالای  سر  تنهایی  است

.:: پوچی ::.


یکی از شعرای مسخره ی خودم که ساعت 2 شب به هنگام بی خوابی سرودم ... عمرا اگه بفهمین معنیش چیه !!

دل سپردم من به دریا

من چه تنها

در دیار غربت عشق

در همین آلونک غم

در کنار مهر گردون

من این همه عشق و محبت

من این همه مهر و مرمت

من سرودم این همه آواز را

در کنج خانه

در غم عشق ؟

یا که در تنهایی عشق ؟

یا که در باغ بلند آرزوهای پر غم من چیزی کم است ؟!

من اگر چه تنها سرودم

در غم این زندگانی

آرزوی گم گشته ام در باغ سکوت آرزوهای دمیده همچو دم در سینه ی من

گر چه دورم من ز رویا

دل سپردم من به دریا

من چه تنها

من چه تنها ...

و یه شعر قشنگ که بیانگر احساسم بود ...

کیست در ویرانه های جان من

می گدازد

می خروشد

می شود مهمان من

کیست این دیوانه تر کاتش به جانم می زند

می نوازد لحظه ها را

می دمد در سینه ام پندار من

کیست در بطن فلک

ابلیس باشد یا ملک

تندیس باشد یا خدا

کاین گونه می آید درونم

حرف ها دارد میان خلوت شب های من

پر طنین و سخت می گوید

باز برخیز

که تا هستی و هستی هم هست

دل بیانگیز

آسمان و فلک و نور خدا

ماهتاب و هوس و چلچله ها

گل و ریحانه و مستی و زمان

باز هم تنهایی ؟

باز هم جای دگر می جویی ؟

و در این سرخوشی لحظه

گرفتار غم فردایی ؟

من سپیدار بلندی دارم

و پریشانی احوال دلی

اشک هایم جاری است

دلم آکنده ی شوق

و فروزان تر از آن

دست هایم پی همدستی هاست

عشق می ورزم و می ورزم و می بخشایم

اگرم چیزی هست ! ..

+ نوشته شده در سه شنبه 30 خرداد1385 توسط زینب |

.:: این نیز بگذرد ::.


بودا ! تو گفته یی که در این هستی پلید

غیر از دروغ و رنگ و ریا و فریب نیست

گفتی که در سراب فریبنده ی حیات

جز رنج و درد هیچ کسی را نصیب نیست

گفتی که زندگی شبح موحشی است

افسانه یی است پر ز فریب و پر از دروغ

رخشنده مشعلی است فرا راه آدمی

اما گرفته است ز رنج و ز غم فروغ

... گفتی که شادکامی سرمایه ی غم است ...

علی شریعتی

تا حالا شده برگردی و به مسیری که اومدی یه نگاه بندازی یه احساس خاص شاید هم هیچ احساسی ولی وقتی به مسیری که اومدی نگاه کنی یه لحظه باورت نمیشه که یه زمانی درگیر این راه بی راهه بودی و همه ی دنیا به چشمت سیاه و تیره بوده ... بعد با خودت میگی هر چی بوده گذشته

بله ... گذشته ها گذشته اما من احساس می کنم که این مسیری رو که گذروندم مثل یه باتلاق بوده که همین طور داشتم توش فرو می رفتم و چقدر ناامید بودم ... داشتم از بین می رفتم اما انگار در لحظه ی آخر یکی دستمو گرفت و منو از اون باتلاق بیرون کشید... وحشتناک بود... تاریک... هیچ جا رو نمی دیدم... هر چه قدر گریه و داد و فریاد ...بی فایده بود !

حالا که بر می گردم و نگاه می کنم فقط یه لبخند محو روی لبام پیدا میشه و تنها چیزی که بهش فکر می کنم اینه که : این نیز بگذرد !

هیچ پایانی وجود ندارد !

هرگز و هیچ جا ! هیچ گاه و هرگز !

پایانی نیست

در جست و جوی آغاز باش

پایان آغاز نوست و آغاز آغازی نو تر !

اما من باید یه اعترافی کنم گر چند هنوز کاملا بهش ایمان ندارم اما این اعتراف رو شعرام از من گرفت ... با احساسم ... این بار عقلم باخت !

:

آسمان اندوهم را دید اما به روی خود نیاورد

دریا اشک هایم را دید اما به روی خود نیاورد

شب تنهایی ام را دید اما به روی خود نیاورد

و مهتاب تاریکی وجودم را دید اما به روی خود نیاورد

وقتی که عشق داشتم رز سرخ عشقم را به روی خود نیاورد

پس چرا حالا که نه اندوهی است نه اشکی و نه تاریکی و نه حتی عشقی

آسمان و دریا و شب و مهتاب مرا چنان می نگرند که حتی عشق هم به سویم می آید

و حالا رز سرخ در تکاپوی رسیدن به من است !

و چه اندوهناک است که من سرخی اش را به روی خود نمی آورم

اما می دانم که رز سرخ است و عشق زیبا

و می دانم اگر اندوهی نباشد چیزی کم است

و اگر چه تاریکی تاریک است

اما شب از وجود مهتاب بی نصیب نیست

و نه من از وجود عشق !!!!! ... ( 85/3/2 )

 

+ نوشته شده در جمعه 26 خرداد1385 توسط زینب |

کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نیست