|
.:: ارزش عمیق هر کس به اندازه ی حر ف هایی است که برای نگفتن دارد ! ::.
بارها در دل ظلمت شب در نماز و دعا از خدایم خواسته ام که صبحی فرا رسد لبخند سپیده ای بشکفد و شب بمیرد و شمع فرو میرد. بگذار سپیده سر زند چه باک که من بمیرم و شبنم فرو خشکد و شبگیر خاموش شود. بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر کشد ! حرف های اصیل حرف هایی نیستند که برای شنیدن زده می شوند حرف هایی هستند که برای زدن زده می شوند نوشته هایی که برای نوشتن نوشته می شوند و نه برای خواندن ! و شما : ای گوش هایی که تنها گفتن کلمه های کلمه دار را می شنوید پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت و شما: ای چشم هایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت وشما: ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آن گاه که غایبم ... پس از این مرا کمتر خواهید دید ! .:: دست خالی نمی مونی اگه ... ::.
همیشه پیش خودم میگم یه خدای خوبی دارم که می تونم همه ی دردامو بهش بگم یه خدای خوبی که نمی ذاره هیچ کس رازمو بفهمه و آبرومو نمی بره .نمی دونی چه ذوقی داره وقتی شبا موقع خواب باهاش درد و دل می کنم یا وقتی سحرا که هنوز هوا گرگ و میشه به عشق نماز به پا میشم .نمی دونی چه لذتی داره وقتی تو اوج تنهایی آروم آروم اسمشو تو دلم می گم و اشکام سرازسر میشه. خودش می دونه که توی این دنیا به این بزرگی همه ی امیدم به خودشه . خودش می دونه که تو این دنیا پشت و پناهم خودشه . وقتی باهاش حرف می زنم صدام رو می شنوه و به حرفام گوش میده هیچ وقت ناامیدم نمی کنه آخه می دونم دوستم داره . یه خدای خوبی دارم که بهم کمک می کنه و هیچ وقت نشده که منو یه جایی تنها بذاره حتی اگه شده آخرین لحظه ها دستمو گرفته ! خوب می دونم چرا هیچ وقت دلمو نمی شکنه آخه من سحرا واسه دل شکسته ها دعا می کنم واسه مریضا گرفتارا ... واسه ی همه ی آدما دعا می کنم ... چه خوب می شد اگه همه ی آدما واسه همدیگه دعا می کردن ... نمی دونی چه آرامشی داره وقتی به درگاهش با خلوص نیت دعا می کنی . نمی دونم تو هم همسفرم میشی یا نه . بیا امشب واسه ی همه دعا کنیم .بیا هر شب بعد از دعای خیر واسه آدما به توکل خودش بخوابیم و به امید خودش در انتظار موفقیت باشیم ... مشکلات و آشفتگی ها همه سطحی و ظاهری هستند به عمق برو راه خود را پیدا خواهی کرد . شاید پریشانی و سردرگمی برای تو طاقت فرسا باشد اگر بخواهی در آن باقی بمانی باید که قدمی به عقب برداری و از فاصله ی دورتر به آن ها نگاه بیندازی. هنگامی که به طور کامل در آمدن ها و رفتن های زندگی ظاهری ات سردرگم باشی به سرعت ضعیف خواهی شد . باید که اغلب اوقات با اراده درونی ات ارتباط داشته باشی و به آن اجازه بدهی تا تو را احیا کند. با فرار کردن از مشکلات چیزی به دست نمی آوری اما با فاصله گرفتن از آن ها همه چیز را به دست خواهی آورد باورکن تو بیشتر از آن چیزی هستی که برایت مشکل می آفریند . به خودت فرصتی عطا کن تا دلایل مشکلاتت را با موفقیت پیدا کنی نه این که فقط به نشانه ها اکتفا نمایی . مشکلات به تو فرصتی می دهند تا با قدرت به جلو حرکت کنی. به عمق برو به ارزشمندترین اهداف درونت. توفان های سطحی و ظاهری نمی توانند تو را متوقف سازند. من امید فردا دارم من امید نور من امید دریا من باامیدم ناامید قابل توجه این مطالب ( به غیر از این چند تا لغت آخر که اگه بشه گفت شعر) ازجایی برداشت شده اند . .:: چند تا وجود بی وجود ::.
پنجره پنجره را باز می کنم سرمایی را بر صورتم احساس می کنم هوا سرد است و تاریک همه جا سرد و خاموش چراغ هایی را می بینم که روشن هستند هنوز ساعت به 6 شب هم نرسیده صدای پارس سگی را می شنوم در باغی است در روبه رویم درخت ها خشک هستند بدون برگ و تنها به آسمان می نگرم تاریک است خیلی تاریک هیچ ستاره ای را نمی بینم اما ابرها را می بینم شاید هم نمی بینم .... پسرکی را دیدم تنها بود زندگی هنوز ادامه دارد ... آری جریان دارد اما سرد است و خاموش شاید هم افسرده .... هوا سرد است به آسمان تاریک و تیره می نگرم زندگی سرد است و خاموش تاریک و تهی هوا سرد است پنجره را می بندم ... چشم هایش من دیدم چشم هایی روشن درتاریکی غم درسرمای نگاه دردوری خواب در تمنای وجود من اگر می دانستم چشم هایش این چنین صاف و عمیق این چنبن پاک و امین این چنین سنگ صبور این چنین در عمق وجود من چه می دانستم چشم هایش پر ز خالی پر ز شادی در غم این زندگانی گر بمانی می روم تا عمق شادی تا عمق خالی تا عمق این راز نهانی .... وجودم فرسنگ ها روزها ساعت ها دقیقه ها ثانیه ها و لحظه ها در دور دست ها می مانند و روزنه های وجودم را پر می کنند روزنه هایی که در یافتن عشقی بودند تا خود را بیازمایند و این گونه بود که مرا آزمودند مرا در راهی نهادند با عنوان زندگی که این زندگی بیچ و خم هایی دارد همان گونه که وجودم پیچ و خم هایی دارد من بیگانه نیستم با این زندگی بیگانه نیستم آن را یافته ام و در تلاش رهایی ازآن هستم چرا که وجودم در تلاش رهایی از من است و این گونه آزادی می طلبد .. چند تا از شعرهای خودم بود لطفا زیاد در موردشون فکر نکید که به چه دلیل و چرا اینا رو گفتم شعر دیگه .... ! |
در دل من چیزی است مثل یک بیشه ی نور, مثل خواب دم صبح , و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت , بروم تا سر کوه , دورها آوایی است که مرا می خواند ! ×××روح من در جهت تازه ی اشیا جاریست, روح من کم سال است , روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد , روح من بیکار است : قطره های باران را , درز آجرها را, می شمارد ... روح من گاهی, مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد ..... و چه درونم تنهاست !! .:: خاطرات مرده ::.
.:: خاطرات خاموش::.
|
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نیست