تبليغاتX
اتاق خالی

یاد  من  باشد  تنها  هستم  ماه  بالای  سر  تنهایی  است

.:: کیک خداوند ::.


گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

                                                         گفت می باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

 

بعضی وقت ها از خودمان می پرسیم : " مگه من چه گناهی کردم که خداوند چنین مشکلی بر سر راه من قرار داد ؟"

برای جواب این سوال یک مثال جالب می زنم : یک روز دختری که از درس جبر نمره نیاورده بود قلبش شکسته بود و بهترین دوستش هم او را ترک کرده بود به مادرش گفت : " همش اتفاق های بد میفته !"

مادر که در حال کیک پختن بود از او پرسید که آیا کیک دوست دارد و دخترک جواب داد : "البته من عاشق دست پخت شما هستم !"

مادر مقداری روغن مخصوص شیرینی پزی به او داد دخترک گفت :" اه ... ! حالم را به هم می زنه " مادر تخم مرغ خام به او پیشنهاد کرد دختر گفت :" از بوش متنفرم !" این بار مادر رو به او کرد و گفت: " با کمی آرد چه طوری ؟" و دختر پاسخ داد که از همه ی آن ها بدش می آید مادر با چهره ای مهربان به دخترش گفت : بله شاید اینها به تنهایی به نظرت بد بیاید ولی وقتی آن ها را به اندازه و شیوه ی مناسب با هم مخلوط کنی یک کیک خیلی خوش مزه خواهی داشت ." ...... خداوند هم چنین عمل می کند ما خیلی وقت ها از پیشامدهای ناگوار پروردگارمان شکایت می کنیم در حالی که فقط او می داند که اینها منتهی به خیر می شود. باید به خداوند توکل کرد و اطمینان داشت که همه ی این موقعیت های به ظاهر نا خوشایند معجزه می آفرینند . مطمئن باش که خداوند عاشقانه تو را دوست دارد چون در هر بهار برایت گل می فرستد و هر روز صبح آفتاب را به تو هدیه می کند . پروردگار هستی با این که می تواند در هر جایی از دنیا باشد قلب تو را انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهی چیزی بگویی گوش می کند و تو فقط باید صبور باشی و این مراحل را طی کنی !

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1385 توسط زینب |

.:: ایمان قلبی ::.


همیشه زندگی ام در کوچه پس کوچه های تاریکی و غم گذشته و هیچ زمانی را به خاطر ندارم که نوری همچون نور آشنای عشق آن را در بر گرفته باشد و هیچ گاه چراغی نداشتم که راهنمای مسیر زندگی ام باشد مگر نور مهتابی که در آسمان زندگی ام گستدردیده شده بود جز زمانی که ابرهای غم و غصه جلوی این راهگشا را گرفته بودند و آن هنگام بود که چیزی جز تاریکی را در برابر دیدگانم نیافتم اگر چه همیشه نوری را در اعماق قلبم حس می کردم اما این نور آنقدر ضعیف بود که جز سوسوی کوتاه مدتش چیزی را ندیدم. نور هنوز باقی بود اما چشمانم به تاریکی و سیاهی این غم خو گرفته بود طوری که آن نور ضعیف را هم به کل نادیده می گرفتم و همیشه می دانستم که این نادیده گرفتن دلیلی جز ضعف ایمانم نداشت ایمانی که همیشه ادعا می کردم آن را یافته ام گرچند هنوز ایمان و اعتقادم کامل نیست... در این زمان از خود پرسیدم آیا این تظاهر نیست که خود را معتقد بنامم اما وقتی اندیشیدم فهمیدم که این تظاهر نبوده چون هیچ کس حتی همین اعتقاد را ندید و هیچ وقت نپرسید که چرا ایمان و چرا اعتقاد !؟

+ نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1385 توسط زینب |

.:: دعا ::.


 ای خداوند مرا درغضب خودتوبیخ منما و مرا در خشم خویش تادیب مکن . ای خداوند بر من کرم فرما زیرا که پژمرده ام.ای خداوند مرا شفا ده زیرا که جان من به شدت پریشان است

پس تو ای خداوند تا به کی؟ ای خداوند رجوع کن و جانم را خلاصی ده . به رحمت خویش مرا نجات بخش ! ازناله ی خود وامانده ام ! تمامی شب تخت خواب خود را غرق می کنم و بسترخویش را به اشک ها تر می سازم چشم من از غصه کاهیده شده و به سبب همه ی دشمنانم تار گردید. ای همه ی بدکاران از من دور شوید زیرا خداوند آواز گریه ی مرا شنیده. خداوند دعای مرا اجابت خواهد کرد و همه ی دشمنانم به شدت خجل و پریشان خواهند شد !

ای خدا فریاد مرابشنو و دعای مرا اجابت فرما از اقصای جهان تو را خواهم خواند هنگامی که دلم بی هوش می شود مرا به صخره ای از من بلندتر هدایت نما .

خدایا مرا نجات ده زیرا آب ها به جان من درآمده است در خلاب ژرف فرو رفته ام جایی که نتوان ایستاد به آب های عمیق درآمده ام و سیل مرا می پوشاند از فریاد خود خسته شده ام و گلوی من سوخته و چشمانم از انتظار خدا تار گردیده است. آنانی که بی سبب از من نفرت دارند ... پس آنچه نگرفته بودم رد کردم !

ای جان من فقط برای خدا خاموش شو زیرا که امید من از وی است او تنها صخره و نجات من است بر خداست نجات و جلال من . صخره ی قوت من و پناه من در خداست !

ای قوم همه وقت بر او توکل کنید و دل های خود را به حضور او بریزید زیرا خدا پناهگاه ماست !

مزامیر( کتاب اول و دوم) 

 چیزایی بود که از خداوند طلب می کنم امیدوارم در سال جدید بیشتر روحم به طرف خدا کشیه بشه وآنقدر عمیق که اون رو در مقابل چشمانم ببینم ...

+ نوشته شده در سه شنبه 8 فروردین1385 توسط زینب |

.:: ... ::.


 در سکوت بی پایان عشق مرگ را یافتم

و در فریاد خاموش نفرت مرگی دردناک تر !   

+ نوشته شده در شنبه 5 فروردین1385 توسط زینب |

کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نیست