|
.:: سال نو مبارک ! ::.
سال نو مبارک !! اندر دل من مها دل افروز تویی یاران هستند لیک دلسوز تویی شادند جهانیان به نوروز و به عید عید من و نوروز من امروز تویی میگن داره عید میاد میگن سال جدیدی شروع میشه میگن داره بهار میشه میگن می خوان از نو شروع کنند میگن می خوان شاد و با طراوت به استقبال سال جدید برن ... خیلی چیزا میگن ... اما این بار من نمی دونم چی بگم ! بوی بهار میاد درخت ها دوباره زنده میشن گل ها در میان آسمون آبیه زندگی سبز اما یه حسی بهم میگه فقط اینا نیست اما اینا همیشه بوده و هست .... امسال که گذشت با همه ی اتفاق هایی که افتاد چه بد چه خوب من که خیری ندیدم غیر از مصیبت و بد شانسی و البته غم و غصه ! خیلی ها منو ترک کردن و رفتن و دیگه برنگشتند نمیشه گفت من بی تقصیرم اما بعضی اتفاق ها رو نمیشه پیش بینی کرد شاید بشه رفتن کسی رو حس کنی اما بعضی آدما هیچ وقت ازیاد ما نمی رن البته اگه بخوایم خاطره ها هستند که می مونند اگه بهشون بها بدیم خاطره ها دورند نمیشه اونارو ازبین برد اما می تونیم تخفیفشون بدیم بعضی چیزا از تصور انسان خارجه اما هر چیزی یه دلیلی داره آدما آروم میان و آروم هم میرن همون طور که زمستون آهسته میاد یه روزی هم تموم میشه و بهاری دوباره در راهه ! .:: هیچ چیز برای همیشه نیست ! ::.
آسمان را نظاره کن تا به یاد آوری که چگونه در عظمت بی کران آبی رنگش محسور شده ای و بیندیش آن هنگام زمانی را که پرندگان در آزادی خویش به پرواز در آمده اند و اگر به خاطر آوردی روزی را که در بیکرانی عشق پرواز می کردی چگونه بود که چشم هایت را با آرامش بسته بودی و خبر نداشتی که هیچ چیز باقی نیست مگر فانی ! .:: این طور احساس می کنم ::.
تقدیم به دختر عزیزم زینب رازدار پدر
من غمگین تر از آهم من دلگیرتر از هر عصر جمعه ای هستم من دلتنگ تر از هر کودک مادر مرده ای هستم و من گمشده تراز آن بچه ی گمشده ی گریان در خیابانم. و شاید زشت تر از هر زاغ سیاه قارقارکنی باشم که تحملم سخت است و من سر تا پا دردم : درد عشق درد عقل و درد مصلحت و درد فراموشی اصلم . با اینکه چشم دارم اما نمی دانم چرا خاصیت ها را نمی بینم و یا نمی شناسم. و من عین گناهم آن هم گناهی بزرگ و شاید نا بخشودنی و من انکار نمی کنم مانند آن فراری ابدی از زندان هستم که دائم از آن چه که قلبا می خواهم می گریزم. دلتنگم دلتنگ از حالا دلتنگ از آن فردایی که نیامده. و نگرانم نگران از دست دادن آن چه خدا به من عنایت کرده و من شاهدم شاهد آن چه که دیده ام لبخندها گذشت ها سرخی رنگ خون آرامش گرفتن روح و جسم ها شاهد مصلحت ها دروغ ها و نا مهربانی ها . شاهد اشک های پیدا و پنهان شاهد از دست دادن ها و به دست آوردن ها اما هیچ گاه شهادت نمی دهم چون من هم ... احساس خستگی و پیری می کنم آه چه فرتوتم و چه غمگین ! خیلی خسته ام خسته تر از هر کارگر ساختمانی اما نمی دانم چرا من نیز مانند آن پیر کهنسال در سرای سالمندان همیشه منتظر آمدن کسی هستم ! چه اتفاقی باید بیفتد ؟! .:: کافی ::.
اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست او جانشین همه ی نداشتن هاست نفرین و آفرین ها بی ثمر است اگر تمامی خلق گرگ ها شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم باد تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی ! ای پناهگاه ابدی ! تو می توانی جانشین همه ی بی پناه ها شوی ...
خدای من این بار بلندتر از همیشه صدایت می کنم اما هنوز هم نمی توانم جوابت را در یابم تو مرا در یاب !! ز علایق جهان دل بر کن از دوست شدن به این وآن دل بر کن ! حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست که آشنا سخن آشنا نگه دارد! باز هم صدایت می زنم ... تا بی نهایت... تنهاتر از تنهایی !! |
در دل من چیزی است مثل یک بیشه ی نور, مثل خواب دم صبح , و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت , بروم تا سر کوه , دورها آوایی است که مرا می خواند ! ×××روح من در جهت تازه ی اشیا جاریست, روح من کم سال است , روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد , روح من بیکار است : قطره های باران را , درز آجرها را, می شمارد ... روح من گاهی, مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد ..... و چه درونم تنهاست !! .:: خاطرات مرده ::.
.:: خاطرات خاموش::.
|
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نیست