|
.:: دوست داشتنی ::.
انسان ها گاهی ان قدر به فکر خود هستند گویی دیگران وجود خارجی ندارند جز خود و خودشان کس دیگری را نمی بینند اما گاهی انسان ها ان قدر به فکر دیکران هستند گویی خودشان وجود ندارندو تنها به فکر دیگران هستند و همواره در راهی که به ان ها کمک کنند تا برخی از مشکلاتشان را حل کنند و در این زمان خود را فراموش می کنند که خودی هست و زندگی و مشکلی برای خود و باید برای خود بگریند نه دیگران .
وقتی دوباره فکر می کنند متوجه می شوند ان ها کسانی هستند که دوستشان دارند و به ان ها عشق می ورزند و هیچ وقت فراموششان نمی کنند. اینو برای کسی نوشتم که دوستش دارم گر چند فکر می کنم اون هیچ احساسی نسبت به من نداره اما یه بار بهم گفت lovely !! .:: هر جا که باشم تو نیز در همان جایی ::.
روح من !
از هیچ چیز نترس روح من نگذار تو را هم به صحنه ی جنگ با عشق برند روح من سرو باش روح من ! زندگی کن عشق ورز روح من ! جاری باش و زندگی بخش ! چرا ادما این طور زندگی می کنن !؟ سعی نمی کنن شاد باشن و برای چیزهای بیهوده خودشونو ناراحت می کنن ! یا ان قدر غمگین هستند که نمیشه طرفشون رفت یا ان قدر خوشحال که بازم نمیشه طرفشون رفت بعضی هم براشون مهم نیست که طرفشون بری یا نه !! اگه می تونستم لحظه ای تو این دنیا نمی موندم ! یا کاری می کردم که کسی تو این دنیا نمی موند ! می گن زندگی ارزشه این چیز ها رو نداره می گن نباید خودمو ناراحت کنم خب منم دارم همین کارو می کنم اما به شرطی که شما هم بذارین ! ادما این طورین همیشه باید برای یه چیزی ناراحت باشن چیزهای خیلی مهم یا چیزهای خیلی بی ارزش . حداقل من یکی این طوریم ! بهتره این طور نباشه میشه شاد بود ( اگه خودت بخوای و اگه بقیه بذارن !) امکانات زندگی دارای بارهای مثبت و منفی هستند : امید و یاس می تونن همدیگرو دفع کنن می تونن جذب کنن می تونن خنثی باشن ( علم پیشرفت کرده دیگه ) ما به اجبار در مسیری قرار داده شدیم اما به اختیار خود راه این مسیر را بر می گزینیم .:: ::.
وقتی با تمام وجود فریاد می زدم که تو را می خواهم تو کجا بودی که فریادها و ناله هایم راجواب دهی وقتی با تمان توان و نیرویم فریاد زدم که کمک می خواهم تو چرا جوابم را ندادی ؟ وقتی التماس کردم وقتی به گریه افتادم که تنهایم نگذاری تو چیزی نگفتی می دانستم حرف هایم را می شنوی همیشه می شنیدی اما هیچ وقت جوابت را نشنیدم تو بارها جوابم را دادی ولی من انقدر در طلب تو بودم که جوابت را نشنیدم هیچ وقت نشنیدم که چه می گفتی شاید هیچ وقت به دنبال جوابت نبودم چون همیشه به دنبال تو می گشتم اما هیچ جایی نبود که مرا وادار به رفتن کند بارها به سراغت امدم و برایت گفتم که چه می خواهم گفتم که چرا می خواهم از تو پرسیدم چرا من این ها را نمی خواستم ! فقط تو را می خواستم و ان قدر این جست و جو مرا نا امید کرده بود که گویی تو را فراموش کردم اما این چنین نبود هر بار غمگین می شدم هر بار شاد می شدم باز به یاد تو بودم چون می دانستم تو همیشه همراه منی و همیشه مراقبم گاهی می ترسیدم از شاد بودن می ترسیدم می ترسیدم این شادی مرا از تو دور کند ولی تو هیچ وقت چیزی نگفتی این سکوت تو پر بود از حرف های نگفته حرف هایی را که می دانستم من همه چیز را می دانستم اما هیچ گاه نخواستم ان ها را درک کنم اما تو هر بار ان ها را بر سر راهم قرار می دادی و من مجبور می شدم از نزدیک ان ها ببینم از نزدیک احساس کنم و باز می پرسیدم" چرا" و هنوز هم نمی دانم می دانم که نمی دانم و دوباره می پرسم چرا ؟؟! چرا !؟ چرا ؟!؟
این یکی از متن هایی بود که خودم نوشتم خوشحال می شم نظراتتون رو در مورد نقاط ضعف و قوتش رو بدونم
.:: believe in these ::.
همیشه به یاد داشته باش تا به فراموشی بسپاری ان چه را که اندوهگینت می سازد
اما ... هرگز فراموش نکن به یاد داشته باشی ان چه را که شادمانت می سازد البرت هوبارد always remember to forget the things that made u sad but never forget the things that made u glad Elbert hubbard می خواهم توان ان را داشته باشم که ادامه دهم از نو اغاز کنم اگر زمانه بر مرادم نگشت زیبایی را ببینم هنگامی که دیگران نا توان از دیدن انند می خواهم امید رویایی نو داشته باشم و شکیبا تا رویایم همچنان ادامه یابد فرصتی بیابم تا به ان دست یابم و خردمند ان گونه که به اینده چشم داشته باشم. دوناوی لند i pray That i will have the strenght to carry on that patient to try again when things go wrong the ability to see beauty where other see none i pray that i will have the hope of a new dream waiting to be dreamed the chance to reach out and the wisdom yo look forward to tomorrow Donna wayland بگذار هر روز رویایی باشد در دست بگذار هر روزعشقی باشد در دل بگذار هر روز الیلی باشد برای زندگی کلودیا ادرین گراندی let everyday be a dream we can touch let everyday be a love we can feel let everyday be a reason to live Claudia adrienne Grandi .:: ::.
هنوز هم به اسمان ابی خیره شده در انتظار انکه نوری بیاید و او را به جایی ببرد جایی که هیچ راه بازگشتی ندارد جایی که زیباست و زیبایی را می پسندد اما باید چگونه به انجا برسد هنوز هم به اسمان ابی نگاه می کند تا راهی بیابد ابی بودنش را می بسندد و زیبایی اش را تحسین می گوید هنوز هم به اسمان ابی خیره شده ... .:: اشکی و لبخندی ::.
من نه می خواهم اندوه قلبم را با شادی اقبال دیگران عوض کنم و نه خشنود می شدم که اشکم را اگر از اعماق وجودم سرچشمه می گیرد ارام سازم.ارزوی قلبی من این است که همه ی زندگی ام در این جهان جز اشک و لبخند نباشد: اشکی که قلبم را پاک می کند و اسرار زندگی و رموزاتش را برایم اشکارمی سازد.لبخندی که مرا به دوستان و رفیقان نزدیک تر می کند ! اشکی که با ان قلب های شکسته را به هم پیوند می زنم.لبخندی که نشانه ی شادمانی ام از هستی ام باشد. من شادمانه مردن را به بیهوده و ناامید زیستن ترجیح می دهم.دوست دارم که در گرسنگی جاودانه ی عشق و زیبایی بمانم: زیرا اکنون می دانم انان که قانعند بدبخت ترین مردم هستند.من شنیده ام نوای مشتاقان و ارزومندان را که شیرین تر از نغمه های دلنواز است. چون شب فرا می رسد گل ها گلبرگ هایشان را جمع می کنند و می خوابند و شوق خود را به اغوش می کشند و به هنگام صبح لب هایشان را می گشایند تا بوسه ی خورشید را بچینند. زندگی گل اشتیاق است و ارزو. اشکی و لبخندی.
اب های دریا بخار می شوند و به اسمان می روند گرد می ایند و ابر می شوند. و ابر بر فراز تپه ها و دره ها پرسه می زند تا نسیمی پاک بوزد سپس اشک ریزان بر مزرعه ها فرو می ریزد و به جویبارها و رودخانه ها می پیوندد تا به خانه اش دریا بازگردد. زندگی ابرها هجران و وصل است اشکی و لبخندی. و این چنین است که روح از روح اعظم جدا می شود تا به سوی جهان ماده سفر کند. چون ابر بر فراز کوه های اندوه و شادی به پرواز در می اید تا نسیم مرگ بر ان ورزیدن گیرد و دوباره به همان جا که بوده بازگردد: به اقیانوس عشق و ازادی که همانا خداست ! .:: ::.
من زیاد نوشتنم خوب نیست ولی با اصرار دوستان این وب لاگ رو زدم خیلی ها پیشنهاد دادن و گفتند تو این کار موفق میشم نمی دونستم چه طور میشه ساختش ولی الان در کمال تعجب می بینم که خودم یکیشو دارم !! اسمی که انتخاب کرم اتاق خالی الهام گرفته از اتاق ابی سهراب سپهری .:: ::.
سایه شدم و صدا کردم : کو مرز پریدن ها دیدن ها ؟ کو اوج "نه من" دره ی "او" ؟ مرغی رفت تنها بود پر شد جام شگفت و ندا امد :بر تو گوارا باد تنهایی تنها باد ! دستم در کوه سحر "او" می چید "او" می چید و ندا امد : و هجومی از خور شید از صخره شدم بالا در هر گام دنیایی تنهاتر زیباتر و ندا امد: بالاتر بالاتر ! اوازی از ره دور : جنگل ها می خوانند ؟ وندا امد : خلوت ها می اییند و شیاری ز هراس و ندا امد: یادی بود پیدا شد پهنه چه زیبا شد ! "او" امد پرده ز هم وا باد درها هم: و ندا امد: پرها هم . .:: ::. بعضی ها وارد زندگی ما می شوند و خیلی سریع می روند بعضی برای مدتی می مانند و روی قلب ما رد پا باقی می گذارند و ما دیگر هیچ گاه همان که بودیم نیستیم ... |
در دل من چیزی است مثل یک بیشه ی نور, مثل خواب دم صبح , و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت , بروم تا سر کوه , دورها آوایی است که مرا می خواند ! ×××روح من در جهت تازه ی اشیا جاریست, روح من کم سال است , روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد , روح من بیکار است : قطره های باران را , درز آجرها را, می شمارد ... روح من گاهی, مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد ..... و چه درونم تنهاست !! .:: خاطرات مرده ::.
.:: خاطرات خاموش::.
|
کپی برداری بدون ذکر منبع مجاز نیست